وقتی پنجههای بیرمق آفتاب زمستان را میبینم که از لای پردهها خودشان را میکشند روی در و دیوار اتاقم،
وقتی حتا دلم نمیخواهد پردهها را بزنم کنار،
وقتی توی ایوان زیر آفتاب ساعت دو بعد از ظهر مینشینم و سردم میشود،
یاد این ترانهی ناصریا میافتم که میگوید: نمیشه رو تو حساب کرد، مثه آفتاب زمستون...
نه، تو آفتابی نیستی که گرمم کنی. نمیخواهم در آسمانم باشی، من آفتاب داغ مرداد میخواهم، سوختن از آنگونه که تو نمیدانی...
من بخاری اتاقم را به تو ترجیح میدهم...
...
پس از پست نوشت1: این متن را بهمنماه سال گذشته نوشتهام. امروز با دیدن آن شعاع بیرمق آفتاب روی حصیر به یادش افتادم.
پ پ ن2: عکس مربوط به سفرهخانهای جایی نیست. یک گوشه از اتاق دنج من است.
***
پنج ساعت بعد نوشت: کامنتدانی وبلاگهای بلاگفا برای من باز نمیشوند. برای شما هم؟
وقتی بچه بودم همهی بچهها زورشان به من میرسید. دلشان میخواست اذیتم کنند. شاید چون حساس بودم. خیلی حساس بودم.
یادم هست پسرخالههایم با همکاری خواهرم، همیشه میخواستند مرا از موجودات خیالی بترسانند. مثلن فکر کنید یک دختر کوچولوی پنج شش ساله بودم. به شدت از تاریکی میترسیدم. چند نفری توی اتاق مشغول بازی بودیم که یکهو یکیشان طی یک عملیات برنامهریزی شده برق را خاموش میکرد و همه میپریدند زیر تختها و مرا تنها میگذاشتند. بعد باید کورمال کورمال چراغ را پیدا میکردم. همیشه میگفتند این خانه جن و روح دارد. یا وقتی همه جا تاریک است دور و برت پر از جن میشود. یکیشان آهسته میزد پشتم و بعد میگفت جن بوده، خودم دستش را دیدم! من آن وقتها خیلی از جن میترسیدم.
باید اعتراف کنم که بیشتر وقتها میدانستم دارند سر به سرم میگذارند اما خوب، گاهی وقتی توی تاریکی شب، توی یک کوچهی خالی تک و تنها رهایم میکردند و خودشان گم و گور میشدند ته دلم خالی میشد.
بقیهی بچههای فامیل هم دست کمی از آنها نداشتند.گاهی با عقل ناقص کودکانهام، به خودم قوت قلب میدادم و میگفتم آنجا توی سیاهی، همانچیزهایی هست که توی روشنایی روز میبینی. اما خوب، یکی توی وجودم میگفت میتواند نباشد. میتواند آن جن قرمزی که سه متر قدش است و پسرخالهام گفته که آنرا دیده باشد! مثلن یک وقتهایی میرفتیم توی جنگلی جایی. مرا میکشتی از گروه جدا نمیشدم. آنها هم که هرلحظه میخواستند به وسیلهای مرا بترسانند. میگفتند مثلن اگر جرأت داری برو پشت آن بوتهی تمشک و برگرد. البته همه تقریبن توی یک رنج سنی بودیم. خودشان هم میترسیدند اما ترسشان را پشت ترس من قایم میکردند و ادای آدمهای شجاع را درمیآوردند.
گاهی بعضی آدمها، تاثیرات مثبتی روی فکر و ذهن ما میگذارند. چیزهایی به آدم میدهند که ماندگار میشوند. حتا بزرگتر میشوند و به چیزهای بهتری تغییر شکل میدهند. یک پسر عمه دارم که سه سال از من بزرگتر است. اسمش آریاست. از همان وقتی که بچه بودم آریا را یک مرد میدیدم. همیشه برای من نماد یک مرد عاقل و فهمیده و باکلاس بود. اصلن یک چیز دیگری بود. خیلی هم خوشقیافه و خوشتیپ بود و هست. خلاصه این را بگویم که در نظر من همهچیز تمام بود. نمیدانم شاید آن وقتها که بچه بودم یک زمانی عاشقش هم بودم. عالم بچگیست دیگر. همیشه رابطهی خوبی با هم داشتیم و دوستان خوبی بودیم. هنوز هم هستیم. اتفاقن با دختر بسیار نازنینی هم ازدواج کرده که او را هم خیلی خیلی دوست دارم. بگذریم. (الان فهمیدید که چرا این را گفتم؟! بعضیها فهمیدند!)
یک شب که با بچههای فامیل داشتیم توی جنگل میگشتیم (خانهی ما نزدیک ساحل است و بهترین خاطرات کودکی من مربوط به اکتشافات توی جنگلهای حاشیهی ساحل است.) باز طبق معمول بچهها شروع کردند به اذیت من که باید بروی پشت آن بوتههای تمشک که آن دور هستند وگرنه خیلی ترسویی. مرا میکشتی نمیرفتم. آنها هم مرا مسخره میکردند. آخر عقلم نمیرسید بگویم یکی از خودتان برود ببینم چند مرده حلاجید!
آن بار اتفاقی آریا همراه ما بود (چون آنها در شهر دیگری زندگی میکردند و آن بار مهمان ما بودند.) فکر کنید من شش ساله بودم و آریا نه ساله. دست مرا گرفت و گفت بیا برویم. مرا برد پشت بوتههای تمشک و گفت: ببین اینجا هیچ چیزی نیست که از آن بترسی. بعد پشت بوتههای دیگر و درختها... دور تر و تاریکتر... ببین هیچ چیز وحشتناکی نیست. همه چیز همانطور است که در روز هست. فقط نور نیست. میبینی؟
از آن شب به بعد، هدیه یک هدیهی دیگر شد. حالا کم و بیش همهی اطرافیانم میدانند که از چیزی نمیترسم. از همان موقع به بعد حتا بارها سعی کردم با اجنه ارتباط برقرار کنم. (من به وجودشان معتقدم. همانقدر که به وجود انسان معتقدم.) چیزهای عجیب و غریبی را تجربه کردم و دیگر هیچوقت، هیچکس نتوانست مرا از چیز ماوراءطبیعهای بترساند.
آریای کوچک به من یاد داد با ترسهایم روبهرو شوم. به هرچیزی که مرا میترساند نزدیک شوم و ببینم که چیز ترسناک و غیر قابل حلی نیست. این روبهرو شدن، ترس را از آدم میگیرد. حتا اگر مشکل شاقی باشد، ترس لعنتی، انرژی زیادی از آدم میگیرد و حذف آن ترس، انرژی مضاعفی برای حل آن مشکل به آدم میدهد. این، یکی از درسهای بزرگ زندگی من شد که تا به امروز به آن عمل کردهام.
کاش من هم تا به این سن، یک همچین تاثیری روی کسی گذاشته باشم!
غروب باشد. از محل کارت برگردی، مرا بین راه سوار کنی که با هم برویم خانه. خانهی تو یا من فرقی ندارد. خانهی کوچک گرم که یکی دو تا چراغ کم نور، کمی روشنش کردهاند و منتظر ما هستند.
توی ماشین تو باشیم بهتر است. تو رانندگی کنی بهتر است. چون من شیطانترم. اینطوری میتوانم اذیتت کنم، سر به سرت بگذارم. موهایت را به هم بریزم و بازویت را دندان بگیرم. دست راستت را دور شانهام حلقه کنی و سرم را به شانهات بچسبانی. گردنم را بکشم و زیر گلویت، زبری تهریشت را ببوسم. چشمهایت برق بزنند و بگویی: دیوونهم نکن... حلقهی محکم دستت را از دور شانهام باز نکنی و با دست چپت، هم فرمان را بگیری و هم گاه و بیگاه دنده را عوض کنی. دست راستم را بلغزانم روی سینهات... صورتم توی گودی گردنت... آخرش طاقت نیاوری و بزنی کنار...
***
پس از پست نوشت: این یک داستان خیالی بود. یقه را ول کنید!
عرضم به حضورتان که بنده در باب غذا و کلن خوردنیجات بسیار هیز میباشم. یعنی عشق خوردنم. پرخور نیستمها، ولی خوردن هلههوله و غذاهای خوشمزه و اینها را دوست دارم. البته وزنم پنجاه کیلو را بالاتر نمیرود عمرن!
دردسرتان ندهم. این تهران رفتن ما دلیل اصلیاش این بود که نوبت دکتر داشتیم برای این معدهی طفل معصوم. دیگر هرچه متخصص و فوق تخصص در خطهی شمال بود ویزیت کردیم گفتیم برویم یکی از این فوقتخصصهای معروف تهران را هم ویزیت کنیم شاید معدهاش خوب شد!
خلاصه یـــــــــــــــــــــــک آندوسکپی انجام دادیم که خدا بیامرز مادربزرگ و پدربزرگ و دایی و عموی شهیدم همگی آمدند جلوی چشمم یک سلام و احوالپرسی با هم کردیم بعد سالها.
من قبلن دوبار دیگر هم آندوسکوپی کرده بودم اما این دیگر بابای همهشان بود! آقای دکتر دستش درد نکند تمام امعاء و احشاءام را وارسی کرد. خوشبختانه زخم معده و اثنیعشر و اینها نداشتم و مورد مهم دیگری هم مشاهده نشد. فقط اسید معدهام بیشتر از حد معمول است و نباید معدهام را خالی بگذارم. فرمودند عصبی است. من هم که حسسسسسساااااااااااس! از آن جهت!
جناب دکتر یک لیستی به بنده دادند که فکر میکنم بد نیست اینجا بگذارم. صد البته به درد تمام کسانی که ناراحتی معده دارند میخورد.
پرهیز غذایی برای بیماران دچار ناراحتی معده
۱- سیگار و قلیان نکشید.
۲- مشروبات الکلی مصرف نکنید.
۳- روغن زیاد- ترشیجات- فلفل- ادویه- سس- چای پررنگ- قهوه- کاکائو- غذاهای پرچرب- آبپرتغال- نوشابه- دوغ- سوسیس- کالباس- پنیر پیتزا مصرف نکنید.
میخواستم بگویم آقای دکتر نظرتان چیست یکهو سرم را بگذارم بمیرم؟ هرچه در دار دنیا دوست دارم توی این لیست هست. آن بخش دوغش دیگر خیلی تراژیک بود! الآن فقط میتوانم سیبزمینی پخته با آب بخورم تقریبن!
از حالا برای شش ماه تصمیم کبرا گرفتهام به این دستور پایبند باشم تا شر این مشکل کنده شود.
خدا همهی ما را شفا دهد همهجوره! الهی آمین!
سلام بر اهالی خونگرم و مهربان وبلاگستان. من برگشتم. حقیقتن فکر نمیکردم دوستان اینهمه به من لطف داشتهباشند. کامنت و شمارهی خیلی از شما را دیر دیدم. هرچند کوتاهی فرصت هم اجازهی دیدار با دوستان عزیز وبلاگی را نمیداد. دلم میخواهد در فرصتی مناسب و در یک دیدار دستهجمعی همهی دوستانم را ببینم.
خدایی شانس را میبینید؟ همین چند روزی که تهران و کرج بودم هوا بهار بهار بود لامصب! و آفتاب آنگونه که دلخواه من است در آسمان مشغول خودنمایی بود!
یک اتفاق خیلی قشنگ توی این سفر افتاد و آن دیدن دو نفر از دوستان وبلاگی بود. مریم نازنینم که از دوستان قدیمی این وبلاگ است و خدا میداند چقدر از دیدنش خوشحال شدم. توی میدان ونک همدیگر را دیدیم و توی کافیشاپ مرکز تجاری ونک (یک همچین چیزهایی بود اسمش!) نشسته بودیم که آرزو خانم گل از روزنامهاش زنگ زد. بچهام داشت میرفت کلاس! و البته ما آخرش نفهمیدیم جلسهی اول بود یا دوم! در هر حال به نظر شما خدا کلاس را برای چی آفریده است؟ آن هم ده جلسهی اولش را؟ آفرین! برای پیچاندن! من هم همین را به آرزو گفتم. و اینچنین شد که او هم به ما پیوست. کمی روی خط سفید وسط خیابان راه رفتیم! و یک دوری در شهر کتاب زدیم . البته این را هم بگویم که این دو نفر فقط دور و بر کتابهای بیناموسی میگشتند! من چه میدانم چرا؟ بروید از خودشان بپرسید!![]()
خلاصه اینکه سفر کوتاه اما خوبی بود. این بود انشای من در مورد سفر به ولایات تهران و کرج.
نمک در نمکدان شوری ندارد دل من طاقت دوری ندارد
يادتان هست چند روز پيش از مشکلي حرف زدم که اعصابم را درست و حسابي ريخته بود به هم؟ همان پست که پاکش کردم. هنوز هم اصل مشکل سعي ميکند روي اعصاب من باشد اما خوشبختانه بر آن مسلط شدهام و گذاشتهام به حال خودش باشد.
ماجرا از اين قرار است که چند وقتي بود مسجهاي تهديدآميز داشتم. فکر کردم يکي از بچهها ايرانسل گرفته و خوشمزهبازياش گل کرده. وگرنه خورده حسابي با کسي ندارم که بخواهم بابتش تهديد شوم. گذشت تا همين چند روز پيش که ديدم نه مثل اينکه موضوع جدي است. دو سه تا مسج تهديدآميز خفن آمد که فلانت ميکنم و بهمانت ميکنم و يا بايد بروي خودت را بکشي تا از دست من راحت شوي و اينها! مسج دادم "حالا تو کي هستي که اينقد بانمکي؟!" خلاصه فهميدم شوهر تارا - يکي از دوستانم - است.
مثل اينکه اين دوست ما از آن اول ازدواجش با شوهرش مشکل داشته و هميشه از مشکلات و تندمزاجيهاي شوهرش به دوستانش پناه ميبرده. يکي از آنها من. من يکي که توي اين چهار پنج سال متوجه نشدم با شوهرش مشکل دارد. حرفي در اين مورد نميزد هيچوقت. اما هميشهي خدا مشغول اساماسبازي با دوستانش بود. گاهي به او ميگفتم اينهمه کلهات توي گوشي است شوهرت اعتراض نميکند؟ ميگفت او توي اتاق خودش است و کاري به کار من ندارد. تا اينکه مشکلاتشان به اوج خودش رسيد و تارا خواست طلاق بگيرد. شوهرش او را دوست دارد و حاضر نيست طلاقش بدهد. بعد مثل اينکه يکي دو سال است تارا به هيچ عنوان تمکين ندادهاست و همين چيزها باعث شده شوهرش بگويد تو همجنسبازي! وگرنه چرا نبايد با من رابطه داشته باشي و در عوض تمام وقتت را با دخترها بگذراني؟! چرا پول تلفنت بايد بيايد دويست سيصد هزار تومان؟ و از اين مزخرفات. حالا هم افتاده به جان دوستهاي نزديک تارا که شما همه مشکل داريد و شما زندگي مرا به اين روز انداختهايد! فکر کنيد من همجنسباز باشم!!!!!! ميشود سه روز به اين موضوع خنديد! اما مردک احمق آن روز حسابي مرا با حرفهاي ابلهانهاش عصبي کرد. گفت پرينت مسجهاي عاشقانهتان را دارم. همهتان را به دادگاه ميکشم! ميگويم آخر باباي من هم به دوستانش مسج عاشقانه ميدهد. چه کسي نميدهد؟! مگر "دوستت دارم يه دونه، اما مردونه!" و "الهي چوب بشي، پشمک بشم دورت بگردم!!!" و اين مزخرفات ميشوند مسجهاي عاشقانهي همجنسگرايانه؟! نهايتن ديدم دارد خيلي حرف مفت ميزند گفتم داداش دم ما خيلي کلفتتر از آن است که تو بخواهي فلان و بهمانمان کني! هرغلطي ميخواهي بکن. و گوشي را گذاشتم. حالا تهديدهاي ابلهانهي او اصلن برايم محلي از اعراب ندارند اما اعصابم از حماقتش خورد شد. از اينکه چطور به خودش اجازه ميدهد اينطور با آبروي زنش بازي کند. زنگ زدم به تارا گوشياش خاموش بود. زنگ زدم به مادرش ديدم او هم حرف دامادش را ميزند. که شما با دخترم همچين کاري کرديد!!! گفتم آخر شما چرا باور ميکنيد؟! آخر شب مادرش زنگ زد به من و عذرخواهي کرد و کلي گريه کرد و گفت مدتي بود که تارا اين موضوع را از شوهرش ميشنيد تا اينکه اينبار براي اينکه او را تحريک کند که طلاقش بدهد گفته آره اصلن من اينطوري هستم! بعد هم از من خواست او را نصيحت کنم از خر شيطان پايين بيايد و اين حرفها. من هم گفتم به دامادت بگو يک کاري نکند همهمان برويم ادعاي حيثيت کنيم بفرستيمش آبخنک بخورد! همين مانده بود اين جوجه بيايد مرا تهديد کند!
خلاصه تئاتري بود! ميخواستم به آن شوهر ابلهش بگويم اگر اينقدر اصرار داري من همجنسگرا هستم يک جا قرار بگذار يکي را به انتخاب خودم بياورم و بهت ثابت کنم چه گرايش توپي به جنس مخالف دارم! والا به خدا!
پس از پست نوشت: ديدهايد پايتخت را آذينبندي و چراغان کردهاند و طاق نصرت و عزت شعبون و اينها بستهاند؟ ميدانيد چرا؟ نه؟ نميدانيد؟ خوب الان ميفهميد! چون من دارم ميروم ديگر! امشب حرکت ميکنم و تا آخر هفته افتخاري است که نصيب تهران و کرج شده است! ممکن است چند روزي حضورم در اين مکان کمرنگ باشد.
گفتم کمرنگ! نگفتم بيرنگ که براي خودتان بشکن ميزنيد!
رفتم داروخانه یک برگه قرص لوراتادین برای حساسیت بگیرم. داروخانه شلوغ بود. کنار پیشخوان ایستادم و چشمم به یک قفسه افتاد که چیزهایی با بستهبندیهای خوش رنگ و لعاب در آن چیده شدهبود. براق و رنگ و وارنگ. البته فکرم آنجا نبود. چشمم خیره شدهبود و جز ستارههای چشمکزن رنگی چیزی نمیدیدم. نمیدانم چند دقیقه گذشت که ایستادهبودم و خیره به آن قفسه نگاه میکردم. ناگهان به خودم آمدم و با دیدن آن خروس معروف روی چند تا از بستهها فهمیدم آنهمه وقت روبروی قفسهی کاند...ها ایستادهام. یکهو برگشتم سمت پیشخوان، آقای فروشنده با یک نگاه عاقل اندر سفیه پرسید: انتخاب کرديد؟
هنوز باورم نمیشود اینجا نشستهام و دارم پست جدید میگذارم.
دیشب توی اتوبان یک تصادف وحشتناک کردم... شما نمیدانید چقدر وحشتناک بود... انگار هنوز توی ماشین هستم و ماشین دارد توی خیابان میچرخد و معلق میزند... انگار هنوز آن کامیون را میبینم که لحظه به لحظه بزرگتر میشود و دارد ماشینم را له میکند، و انگار هنوز مونا را میبینم که به شدت به جلو و عقب تکان میخورد و کمربند نمیگذارد با مغز برود توی شیشه... درست مثل همان لحظهی تصادف که انگار روی حرکت آهسته بودیم... صدای ضربهها و تکانهای شدید، یک... دو... سه... چهار... چرا تمام نمیشود... چرا نمیایستیم... و بعد محکم خوردیم به جدولهای وسط بولوار و ایستادیم... دود و... صدای داد و فریاد آدمها... بکشینشون بیرون... ماشینو بکشین کنار... ماشینا رو نگه دارین نزنن دوباره... فلشرها رو روشن کنین... و تصویر آنها که میدویدند به سمت ماشین...
هنوز باورم نمیشود... به من و مونا یک خط هم نیفتاد... هیچکس باور نمیکرد... فکر میکردند باید جنازههایمان را بکشند بیرون...
مردن چقدر راحت است چقدر... به مونا میگویم دیدی به همین راحتی داشتیم اعلامیه میشدیم میرفتیم روی دیوار... در عرض چند ثانیه...
چه تراژدییی میشد... احتمالن چند روز بعد هم خواهرم میآمد اینجا توی کامنتها مینوشت هدیه مُرد! به همین راحتی! بعد همه یک آه میکشیدند و میگفتند همین آخری آدرس اینجا را به خواهرش داده بود، انگار به دلش افتاده بود میخواهد بمیرد... فکر کن!!!
مونا شب قبلش خواب دیده بود روز عاشوراست و ما دوتا با همیم. و من خواب دیده بودم پدربزرگم دارد گریه میکند. و باز هم دستی که ما را نگه داشت... قبلن هم از آن اینجا حرف زدهام. قبلن هم گفتهام که یک چیزی نمیگذارد من بمیرم... مونا دیشب میگفت اگر قرار بود به همین زودیها بمیری با همان ششصد تا قرص مرده بودی... و من توی فهم آن ماندهام... بارها و بارها از مرگ حتمی جستهام و معنیاش را نمیفهمم. این دیگر واقعن معجزه بود... شما باید میبودید و صحنه و ماشین را میدیدید... ما را بین زمین و آسمان میدیدید...
تمام دیشب تا پنج صبح آرامش نداشتم... تا چشمم را روی هم میگذاشتم آن صحنهها و صداها میآمدند توی ذهنم. عذاب وجدان داشت دیوانهام میکرد. باید ماشین را کنترل میکردم... اگر بلایی سر مونا میآمد باید با خودم چهکار میکردم؟ کجا میرفتم؟ بعد برمیگشتم به مونا که کنارم خوابیدهبود نگاه میکردم... صحیح و سلامت...
از دیشب دلم میخواهد بروم یک جایی و بلند بلند گریه کنم و آنقدر جیغ بکشم تا آرام شوم...
پس از پست نوشت: میدانم دوست بدی شدهام که این روزها نمیآیم به شما سر بزنم اما شما میآیید. میدانم... باور کنید این چند وقت خیلی کم رسیدهام بیایم توی نت. الان هم دارم میروم یک شهر دیگر و نمیدانم فردا میتوانم پست بگذارم یا نه. امیدوارم بتوانم.
با این حال وقتی میآیم و نظرات شما را میخوانم خیلی خیلی خوشحال میشوم. از اینکه اینجا هستید. همراه من. بدین وسیله خواستم تشکر کنم!
خیلی زود میآیم و همهتان را میخوانم. ![]()
... آرام آرام خودم را عوض کردم. سعی کردم خاطرات بد و فکرهای منفی را از ذهنم پاک کنم. آدمها را همانطور که هستند بپذیرم و دوست داشتهباشم.
من از آن آدمهایی هستم که معتقدند باید آنطور که دوست دارند زندگی کنند. همیشه تا جایی که ممکن بوده همینکار را کردهام. بعد از اینکه دیپلم گرفتم از آنجایی که نمیتوانستم در رشتهی مورد علاقهام (خلبانی) تحصیل کنم از هر چه درس و دانشگاه زده شدم و رفتم توی بازار. دو سال حرف کنکور را هم نزدم. هرکاری که برایم لذتبخش بود و دوست داشتم انجام دادم. به صورت حرفهای بدمینتون را ادامه دادم، کوهنوردی و کانگفو و سفر و مطالعه و ادبیات و... هرچه از زندگی میخواستم همینها بود. بعد از دو سال تصمیم گرفتم در کنکور علوم انسانی شرکت کنم و رشتهای که در آن استعداد و به آن علاقه داشتم را انتخاب کردم.
تحصیلات آکادمیک مرا از آنچه از آن رشته داشتم و میخواستم دور کرد. همان ترم اول فهمیدم اشتباه کردهام و باید به مطالعات خودم ادامه میدادم. اما دورهی کارشناسی سالهای بسیار خوبی بودند. با تمام سختیها. که سختتر از همه رفت و آمدش بود که وقت زیادی میگرفت اما همان هم خوب بود. مقاومتم را بالا برد. توی دانشگاه، جزو آن دانشجوهایی بودم که همهی دانشگاه میشناسندشان. خیلی در امور فرهنگی فعال بودم و به خاطر اینکه اوضاع درسیام خیلی خوب بود با استادها هم روابط خیلی خوبی داشتم. البته بهخاطر ظاهر و تیپم، حراست دل خوشی از من نداشت ولی چون مدام با دفتر مرکزی و شورای فرهنگی و اینها در ارتباط بودم آبروداری میکردند و حالم را نمیگرفتند!
یک چیز جالب در دوران دانشجویی من وجود دارد و آن هم علاقهام به یک پسر کُرد بود. سه سال! از همان روزهای اول دانشگاه به هم علاقهمند شدیم. و سه ساااااال اشارات نظر نامهرسان ما بود! همین! حتا یک کلمه هم با هم حرف نزدیم! از آن پسرهای ساده و به اصطلاح بچه مثبت روزگار! آرام، سر به زیر، بلوز و شلوار مردانه... همه در کف این بودند که چرا من با این همه شر و شور از چنین کسی خوشم میآید. خوب! دل است دیگر! خر شده بودم! و البته فکر نمیکنم پیشنهاد دوستی دادن به یک دختر توی مخیلهی او میگنجیده! از وجناتش که چنین بر میآمد. فقط بلد بود دزدکی به آدم خیره شود و وقتی ناگهان برمیگشتی و مچش را میگرفتی خیلی تابلو غافلگیر شود و رویش را بکند یک طرف دیگر! لعنتی اگر روزی روزگاری باز هم دیدمش یقهاش را میچسبم و میگویم: لال میشدی یک کلمه بیایی بگویی دوستت دارم؟
آخر همکلاسیهای خودش میدانستند. به یکی دو نفر از دوستانش گفته بود و از طریق دخترهای کلاسشان به گوش من رسیدهبود. البته آن موقع نمیدانستم اگر بیاید حرفی هم بزند من چه جوابی میدهم. آنوقتها توی خط دوستپسربازی نبودم. تا سال آخر دانشگاه هم با هیچ پسری به آن منظور دوست نشده بودم. همه را مسخره میکردم و از سرم باز میکردم. از آن کلهشق بازیها...
راستش را به شما بگویم دیگر هرگز چنان احساسی را تجربه نکردم. خیلی قشنگ و گرم بود... انرژیبخش بود. حالا که فکر میکنم میبینم من سه سال هر روز صبح به عشق دیدن او میرفتم دانشگاه! خیلی حرف استها! فکرش را هم نمیکرد وگرنه مثل بز نمیایستاد فقط مرا نگاه کند!
فکر میکنم واقعن فکرش را نمیکرد. شاید فکر میکرد دارم دستش میاندازم اگر نگاهش میکنم. فکر میکرد به قول یکی از دوستانش حتمن هشتصد تا دوستپسر توی جیبم دارم! همیشه این ظاهر غلط انداز من کار دستم دادهاست. هرکه از دور مرا میشناسد فکر میکند از آن هفتخطهای روزگارم. تا اینکه میآید به من نزدیک میشود، اخلاقم دستش میآید و میفهمد همهاش همین است! روی رو! و همین است که من هیچوقت قمارباز خوبی نمیشوم. چون رو بازی میکنم.
بعد از تمام شدن دانشگاه رفتم سراغ کار کتاب. یک مدت در آن کار بودم که حس کردم باید فقط آن را بخوانم، تجارتش عشقم نسبت به آن را رنگ دیگری میدهد. بنابر این شدیم از بچههای کف بازار لباس...
و اما مسائل عاطفی که درگیرم کردند... همان سال که درسم تمام شد با یوسف آشنا شدم. قبل از او یکی دو تا تجربهی بسیار کوتاه داشتم که تاثیری روی روح و فکرم نداشتند. یوسف روح و روانم را دگرگون کرد. تازه دیدم و فهمیدم رابطهی عاطفی با یک پسر خیلی با رابطهی عادی دوستانه با او فرق دارد و من هیچچیز از این تعامل نمیدانم! آزارش دادم و آزار دیدم. توی آن یکسالی که با هم بودیم وزن من از چهل و پنج کیلو بالا نرفت و ناراحتی معدهام به عنوان یک مشکل جدی تثبیت شد. تمامش هم عصبی بود.
راهمان از هم دور بود و او هم خیلی امکان اینکه به دیدنم بیاید را نداشت. من هم که نمیتوانستم بروم. سر جمع سه-چهار بار همدیگر را دیدیم. اهل یک شهر به شدت مذهبی بود. خشک و مذهبی و کوچک! خودش هم مذهبی بود. من نمیدانم چرا یک سال ادامه دادم! هرچه فکر میکنم هیچ نقطهی مشترکی توی روح و روان ما دوتا نبود جز عشق به ادبیات! و این اصلن کافی نیست... در هر حال وقتی تمامش کردیم از زیر یک فشار وحشتناک رها شدم که خودم هم از وجودش خبر نداشتم! تازه آن وقت که خواستم واقعن فکرش را بگذارم کنار فهمیدم توی آن یک سال زیر چه فشاری زندگی کردهام و چقدر صدمه دیدهام. اما تجربیاتی که به دست آوردم بسیار ارزشمند بودند. خیلی زیاد. هدیهی قبل از یوسف با هدیهی بعد از یوسف، زمین تا آسمان فرق میکرد. قربان خودم بروم هر بدی داشته باشم این یک خوبی را دارم که از هر شرایط بد و حتا وحشتناکی که برای خودم یا دیگران اتفاق میافتد، برای بهبود نگرش و تغییر خودم بهرهبرداری میکنم.
یوسف هم رفت و به خاطرهها پیوست و به دلایلی حالا، حتا دلم نمیخواهد اسمش را بشنوم یا به زبان بیاورم یا حتا هیچوقت ببینمش. خیلی وقتها به عمد آزارم میداد و شکنجهی روحی و روانیام میکرد... بیتجربه بودم... همینها هم باعث شد حالا آنقدر حواسم را جمع کنم که دیگر گاردم به همین راحتیها باز نشود.
قضیهی مهـرداد را هم که در یک پست نوشتهبودم. هر که دوست دارد برود آنجا بخواند.
بقیهی موارد هم اتفاقی نبودند که درگیرم کنند و برایم اهمیتی داشتهباشند.
دوستان بسیار خوبی دارم و فکر میکنم دوست خوبی هم هستم. همچنان به ادبیات و هنر عشق میورزم و جدایی از آنها مرا مقدور نیست! از هر فرصتی برای مسافرت استفاده میکنم. و هر عاملی را هم که حس کنم میخواهد تنهایی عزیز و حیاتیام را تهدید کند خیلی سریع حذف میکنم.
این هم خلاصهای از خلاصهی خلاصهشدهی جوانی من! هرچه در حال حاضر به ذهنم میرسید گفتم.
توقع زیادی هم از شریک آیندهی زندگیام (اگر باشد!) ندارم. شبیه من فکر کند و روحش از جنس روح من باشد کفایت میکند. اگرهنرمند و ادیب هم نباشد، درک هنری داشتهباشد. اصلن اینها اسمش توقع نمیشود چون خصوصیت فردی است و چیزی است که قاعدتن بخشی از شخصیت کسی است که تصمیم میگیرم با او زندگی کنم.
راستش چون در حال حاضر به ازدواج فکر نمیکنم، این مسائل برایم کمی دور از ذهن هستند. مطمئن باشید اگر خبری باشد و لازم شد توقعاتم را سازماندهی کنم، شما از همهچیز خبردار خواهید شد. من که اینجا نمیتوانم جلوی دهانم را نگهدارم!
یک عدد تینا مرا به یک بازی دعوت کردهاست که باید در آن خلاصهای از زندگی و توقعی که از شریک زندگیام دارم را بیان کنم. خوب! خلاصهای از زندگی من نیاز به خلاصه شدن دارد خودش! دلم میخواهد کودکی و نوجوانیام را در یک پست و جوانی و توقع از آن شریک کذایی را در پست بعد بگذارم.
و اینک کودکی...
فرزند دوم یک خانوادهی شش نفره هستم. سه سال بعد از خواهرم به دنیا آمدم. پدرم بازاری و مادرم معلم بود. بنابراین صبحها خانهی مادر بزرگم میماندم. مادربزرگم خیلی خیلی مهربان بود ولی اکثر اوقات توی جلسات قرآنخوانی و نذری و مسجد و اینها بود و من با عمههای مجردم تنها بودم. کودکیام را دوست ندارم. دلم نمیخواهد به آن روزها و خاطراتشان برگردم. تنها دلخوشی من توی زندگی این بود که یا ما به شهر مادریام برویم یا فامیل مادریام بیایند خانهی ما. پسرخالههایم بخش اعظم شادی کودکی مرا ساختهاند. همیشه روابط بسیار خوبی با هم داشتهایم. شیطنتهایمان، گردشهای اکتشافیمان در عمق جنگلهای ساحلی...
توی ایـن پست هم یک چیزهایی راجع به کودکیام گذاشته ام.
از همان بچگی ساده بودم و خیلیها از سادگیام سوءاستفاده میکردند. از همان زمان هم از طلا ملا زیاد خوشم نمیآمد. همین حالایش هم یکوقتهایی به زور مادرم و برای اینکه دلش نشکند توی مجلسی جایی طلا میپوشم وگرنه من از آنهایی هستم که همیشه ده کیلو نقره و زلم زیمبو از گوش و گردن و دست و پایشان آویزان است! یک بار وقتی بچه بودم النگوی طلایم را داده بودم به دختر همسایه و ده-دوازده تا النگوی پلاستیکیاش را گرفتهبودم و شاد و شنگول آمدهبودم خانه!
وقتی توی بازیهای بچگانه دعوایمان میشد، مثل بقیه اهل جیغ و داد و گریهزاری نبودم. چون کسی نبود از من حمایت کند. معمولن صبحها میتوانستم بیرون باشم و با بچهها بازی کنم و آن موقع هم مادرم و خواهر بزرگم نبودند. البته وقتی مادرم هم بود شکایت بچههای دیگر را پبشش نمیبردم چون دعوایم میکرد و میگفت "با هم دوست باشید و دعوا نکنید" ! خیلی بد است ها! یک چیزی را به شما بگویم، این یک درد درل نیست. یک جملهی خبری است و غصهای که درآن نهفتهاست باشد برای خودم. من بیست و هفت سالم است و به یاد ندارم هرگز، در مقابل هیچکس، مادرم از من دفاع کردهباشد. راستش طبیعیاش این است که بنشینم برای همین یک جمله چند ساعت گریه کنم، بدم هم نمیآید. ولی خوب الآن وقتش را ندارم. باید پست را بگذارم و بروم دنبال کار و زندگیام.
با پدرم اما همیشه رابطهی خوبی داشتم. همیشه. بیشتر از هر موجود دیگری توی دنیا دوستش داشتم. قسم آخرم اسم پدرم بود. همه چیزم را میدانست. تا همین دو- سه سال پیش هم همهچیزم را میدانست. همهچیز! اما حالا...
کودکیام بد یا خوب گذشت و نوجوان شدم... مثل همهی نوجوانها سرکش و عصیانگر. و از غالب آن دختر آرام بیرون آمدم. رابطهی بدی که با مادرم داشتم بدتر شد. قبول دارم که من هم خیلی بد شده بودم. خیلی... آن سالها با وجود رابطهی خوبی که بین من و خواهر بزرگم بود، دو جبهه در خانهی ما وجود داشت. من و پدرم که از من حمایت میکرد و خواهر بزرگ و مادرم. مادر من از آن آدمهاییست که احساسات محبتآمیزشان را بروز نمیدهند. و اخلاق بسیار تندی هم دارد. اگر کوچکترین چیزی ناراحتش کند اجدادت را جلوی چشمت میآورد اما یک ساعت بعد خودش میآید در صحبت را باز میکند. اما ضربههایی که به روح من زده و میزند، نامیرا ترین زخمهای زندگی منند. این را هیچکس نمیفهمد...
اواخر دورهی نوجوانی احساس کردم آدم بیرحم و عصبییی شدهام. دو خواهر کوچکترم از من میترسیدند و میدانم که دوستم نداشتند. نمیخواستم اخلاقم مثل مادرم شود. میخواستم همه را دوست داشتهباشم و با همه مهربان باشم. این شد که به انرژیدرمانی و مدیتیشن رو بردم. و این مساله زندگی و اخلاقم را زیر و رو کرد...
پس از پست نوشت۱: خیلی ممنونم از دوستانی که حالم را پرسیدند و یا نگران شدند. کمی گرفتار بودم و نتوانستم به نت سر بزنم.
پ پ ن۲: خواهر کوچکم (که البته کوچک هم نیست، هجده سالش است.) زیاد وبلاگ میخواند. بیشتر وبلاگهایی که در دایرهی دوستان و یا وبلاگهای مورد علاقهی من هستند را هم میخواند. فکر کردم همین امروز و فرداست که اینجا را پیدا کند بنابراین در یک اقدام انتحاری خودم آدرس اینجا را به او دادم. انقده تعجب کرد!
پ پ ن۳: کامنتهای خرس و ستاره و جکوجانور دار دیگر و نورباران و آتشبازی و وای عزیزم چه وب قشنگی داری به من سر بزن و اینها شدیدن پاک میشوند!
»»توضیح پ پ ن۳: آیکون شکلکهای خودمان مجاز است.
منظورم از اینها بود:
_________________00_00_________________
________________00___00________________
_______________00_____00_______________
______________00_______00______________
_____________00_________00_____________
00000000000000___________00_000000000000
__00______________0يه0______________00__
____00________0ستاره خوشگل0_______00___
______00_________0براي0_________00______
________00_____0تو دوست0_____00________
__________00_____0عزيزم0_____00__________
_________00_________________00_________
________00________0000________00_______
_______00_______00____00_______00______
______00_____00__________00_____00_____
_____00___00________________00___00____
____0000________________________0000___
___000____________________________000__
؛ .******
……O ؛ *
*.° ؛
...°
....O
.......°o O ° O
.................°
.............. °
............. O.............o....o°o
.................O....°
........... .o° °O
و همچنین از اینها:
▒▒▒▒▒▒█▓▓█▒██▓▓▓██▒█▓▓█
▒▒▒▒▒█▓▒▒▓█▓▓▓▓▓▓▓█▓▒▒▓█
▒▒▒▒▒█▓▒▒▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▒▒▓█
▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒▒█▓▓█▓▓▓▓▓▓█▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒▒█▓▓██▓▓▓▓▓██▓▓█
▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▒▒█▓█▒▒▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒█▓▓▒▒▓▒▒███▒▒▓▒▒▓▓█
▒▒▒▒▒█▓▓▒▒▓▒▒▒█▒▒▒▓▒▒▓▓█
▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▒▒▒▒▒▓▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓███▓▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓█
▒▒▒▒█▓▓▓█▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓█▓▓▓█
▒▒██▓▓▓█▓▒▒▒██▒██▒▒▒▓█▓▓▓██
▒█▓▓▓▓█▓▓▒▒█▓▓█▓▓█▒▒▓▓█▓▓▓▓█
█▓██▓▓█▓▒▒▒█▓▓▓▓▓█▒▒▒▓█▓▓██▓█
█▓▓▓▓█▓▓▒▒▒▒█▓▓▓█▒▒▒▒▓▓█▓▓▓▓█
▒█▓▓▓█▓▓▒▒▒▒▒█▓█▒▒▒▒▒▓▓█▓▓▓█
▒▒████▓▓▒▒▒▒▒▒█▒▒▒▒▒▒▓▓████
▒▒▒▒▒█▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓█▓█▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓█▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒████▓▓▓▓▓█▓▓▓▓▓████
▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓▓█▓▓▓▓▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓█▒█▓▓▓▓▓▓▓▓█
خدا به دور!
و همچنین بلبل و اسب و سایر موجودات جاندار و بیحان دیگر!
( یکی به من بگوید یعنی ملت مینشینند یکی یکی این نقطه مقطه ها را میگذارند بغل هم شکل میسازند؟)
داشتم با خواهرزادهي فسقليام سر و کله ميزدم. يک سال و هفت ماهه است و نميدانيد چقدر با نمک حرف ميزند. عاشق دنياي بچهها هستم. ديدهايد بعضي از آنها چقدر از سنشان جلوترند؟ هم از نظر هوشي و هم تکلمي. پويا (خواهرزادهام) يک بچهي نرمال رو به بالا است اما پسرعمويي دارد که به نظر من اعجوبهايست! واقعن از سرو کله زدن با چنين بچههايي لذت ميبرم.
دختر دوستم را بگوييد!!! آدم شاخ در ميآورد! اسمش پادين است و دو سال و دو-سه ماه سن دارد. شنيده بودم اگر يک بچهي یک ساله بتواند کلمهي قسطنطنيه را درست ادا کند بچهي بسيار باهوشي است. یکبار وقتی پادین هنوز یک سالش نشده بود برگشتم به او ميگويم بگو قسطنطنيه! ميگويد: وااااااااااااي خسته شدم! خودت بگو قسطنطنيه! من: ![]()
حرف که میزند دستهايش را هم اينطوري توي هوا تکانتکان ميدهد. (الآن فهميديد چطور ديگر؟!) يعني دلم ميخواست همهتان پادين را ميديديد! یک خاطرهی دیگر از این بچه تعریف کنم تا شمهای از اعجوبه بودنش دستتان بیاید.
اینها توی یکی از شهرهای مازندران زندگی میکنند. پارسال شهریور یک شب رفته بودم خانهشان. آن موقع با مهرداد حرف میزدم. بعد من از اینهایی نیستم که دوستپسرم زنگ بزند گوشی را بردارم بروم یک جای دیگر یا کلهام را فروکنم توی گوشی و پچپچ کنم. همینطور عادی حرف میزنم. بجز در شرایط خاصی که به شما اصلن ربطی ندارد!
![]()
مخصوصن اینکه با مهرداد همیشه در حال مسخرهبازی و دیوانهبازی درآوردن بودیم. من یک عادت دیگر هم دارم و آن این است که اکثر اوقات آدمها را با اسم و فامیلشان صدا میکنم. دوست یا خواهر و غیره فرقی ندارد. شما فکر کنید فامیلی مهرداد، محمدی است. همینطور که با او حرف میزدم مثلن میگفتم مهرداد محمدی دستم بهت برسد از سقف آویزانت میکنم! و اینها...
آن موقع پادین هشت-نه ماهه بود. همین چند وقت پیش با مادرش آمدند که یک شب پیش من بمانند. نشسته بودیم داشتیم با پگاه - مادرش - حرف میزدیم و طبق معمول پگاه شروع کرد به فحش و فضیحت دادن به من که خاک بر سرت تو چرا شوهر نمیکنی و این حرفها که یکهو پادین -که تا آن موقع سرش با یک چیزی گرم بود- برگشت به من گفت: مهرداد محمدی خوبببببببببههههه؟ (صدایش را همینطوری با ناز میکشد!) من و پگاه چشممان گرد شده بود! پگاه میگفت من خودم فامیلی مهرداد یادم نبود! گاهی مادرش هم چیزهایی میبیند از این بچه که شاخ در میآورد. این را در نظر بگیرید که از پارسال شهریور ما همدیگر را ندیده بودیم و قطعن قیافهام هم باید از یاد این بچه میرفت!
دلم میخواهد اگر زمانی بچهای داشتهباشم همینقدر باهوش باشد. آنوقت من میدانم و آن بچه! وای چقدر باحال میشود نه؟
چقدر من بیجنبهام! حالا یک وقت دیدید به عشق بچه، پست بعدی را از سر سفرهی عقد فرستادم! هدیه است دیگر. بعید نیست که!
خدا بکشد اين رفيق ناباب را! شب جمعهاي آمدهاند از سر خانه زندگيمان برمان داشتهاند که داريم ده دوازده نفري ميرويم ويلاي پدرشوهرم توي مازندران. آخر ويلاي چي اين وقت سال! آخر هديه تو مگر جانت را پيدا کردهاي که راه افتادي رفتي؟ تو مگر توي استوا زندگي ميکني آخر؟! مازندران که چه عرض کنم! چند ساعتي توي کوه و کمر رفتيم بالا. ديگر داشتيم از آنطرف کوه بيرون ميزديم که رسيديم شکر خدا! حالا شما فکر کنيد گاز نرسيده به آنجا. خانه به آن بزرگي را بايد با بخاري هيزمي و شومينه گرم ميکرديم!!! فکر کن! من هم سرمااااايي! همان لحظه که فهميدم چنان الم شنگهاي راه انداختم که بيا و ببين! گفتم ولم کنيد ميخواهم برگردم! من امشب ميميرم اينجا! آخر اگر گفته بودند وضعيت آنطور است با خودمان لباس گرم ميبرديم. من يکلا بلوز پوشيدهبودم رويش هم يک بادگير نازک! چه ميدانستم؟! اينجا هم که هوا خيلي خوب است. من امسال هنوز با کاپشن يا پالتو بيرون نرفتهام. گفتم داريم ميرويم يک ويلاي لب ساحلي، توي جنگلي، هر خرابشدهاي هم باشد بالاخره سيستم گرمايشي دارد. نميدانستم سر از يخچالهاي اورست درميآوريم که! خلاصه اينکه مثل چيز تا صبح لرزيديم. من يکي که از پايين تا بالاي دوتايشان و جد و آبادشان را مورد مرحمت قرار دادم. (دوستم و شوهرش)
برادر شوهر دوستم توي انباري ويلا شراب خانگي داشت. چه شرابي! جاي همهي آرزومندان خالي! به هر طريقي سعي کرديم سر خودمان را گول بماليم که نه، کي گفته ما سردمان است؟! خورديم، زديم، رقصيديم و هي خواستيم خودمان را خر کنيم، نشد! و در همهي حالات هم يکي يک پتو روي کولمان بود و هرچه لباس داشتيم پيچيدهبوديم به خودمان. اصلن هم فکر نکنيد ايــن الهه است، از توي برنامهي شوک پيدايش کرديم! ![]()
خلاصه اينکه به هر جان کندني بود صبح شد و بعد از خوردن يک صبحانهي مشتي، حوالي ظهر از آن سيبري فرار کرديم.
و من بيش از پيش دانستم که تحمل سرما را ندارم. قربان تابستان بروم با آن هوايش. کاش ميشد من هم مثل خرس اول پاييز بخوابم اول بهار بيدار شوم! نه بگذاريد يک مثال دلنشينتر بزنم.
مثل دانهاي در خاک شوم و در بهار جوانه زنم!
هه! از اين خوشم آمد! چقدر به من ميآيد!
پس از پست نوشت۱: با همهي اين احوال خيلي خوش گذشت. اصلن توي جمع دوستان موافق هميشه خوش ميگذرد. اين را گفتم که ديني بر گردنم نباشد!
پ پ ن۲: حال دوستم هم خوب است و فردا صبح از بیمارستان مرخص میشود. بینیاش هم انشاءلله یک چيزی شده توی مایههای بینی نیکول کیدمن. خوب شد حالا؟!
از همهی شما هم ممنونم که حالش را پرسیدید. همینطوری انرژی مثبت است که دارد از سر و کولمان بالا میرود.
خلاصه اینکه خیلی مخلصيم. ![]()
»» پنج ساعت بعد نوشت: کامنتدانی خيلي از وبلاگها را نميتوانم باز کنم. ارر میدهند. لطفن بگوویید براي شما هم همينطور است یا مشکل از سيستم من است؟
دوستان عزیزم ببخشید که دیر شد. یکی از دوستان نزدیکم فردا عمل زیبایی بینی دارد. به شدت استرس دارد و مدام میگوید مطمئنم دیگر به هوش نمیآیم! آنقدر گفته که ذهن مرا هم درگیر کرده. دو ساعت داشتیم با هم حرف میزدیم و دلداریاش دادم و به او اطمینان دادم بههوش میآید و اگر نیامد خودم با چماق بههوش میآورمش. قول دادم و باید روی حرفم بمانم دیگر!
یاد آن شبی افتادم که فردایش خواهر کوچکم عمل داشت. یکی از دوستانمان -الهه- آن شب پیش ما بود. از اقصا نقاط جهان با مسج و تماس و ایمیل داشتند به خواهرم روحیه میدادند و ما نیز همچنین.
او هم در ظاهر آرام بود اما میشد فهمید استرس دارد. در هر حال عمل بیاهمیتی نیست. شب موقع خواب تصمیم گرفتیم کنار هم بخوابیم. سرمان را روی بالش نگذاشته الهه گفت: وای یادتان میآید آزاده بعد از عمل چه خونریزی شدیدی داشت؟ وای خونریزیاش بند نمیآمد! یک هفته بیمارستان بستری بود. همه فکر میکردند میمیرد!!!
من:
خواهرم یک لحظه رفت توی فکر. زدم توی سر الهه و گفتم حالا شاید او مشکل دیگری داشته. تو نمیفهمی نباید این حرفها را امشب بزنی؟!
خلاصه کلی حرف زدیم و خندیدیم تا خواهرم را از آن حال و هوا دربیاوریم و استرسش را فراموش کند. وقتی شببهخیر گفتیم و همه جا ساکت شد یکهو الهه در حالی که توی افکارش غرق شده بود گفت: بچهها یادتان هست دختر فلانی که تک فرزند هم بود بعد از عمل بینی دیگر به هوش نیامد و مُرد؟
یک بالش برداشتم و با شدت هرچه تمامتر چند بار کوبیدم توی صورتش: یعنی نمیشود همین یک شب را خفه شوی؟ میخواهی پروندهی پزشکی همهی آنها که بر اثر عمل بینی مردند را امشب رو کنی؟
خواهرم گفت دستت درد نکند از اینکه اینهمه داری به من روحیه میدهی عزیزم!!! آخرش این یکی را نمیگفتی میمردی حالا؟! بعد من هی آمدم جمعش کنم و گفتم خوب حتمن او تست بیهوشی را انجام ندادهبود. الهه گیر داده میخواهد خواهرم را صد در صد فردا بکشد! میگوید نه! همه باید تست بیهوشی را انجام دهند، برای هر عملی باید برگهاش را داشته باشند. (خوب میدانم احمق جان! حالا اینها را جلوی این نگو!)
خلاصه نمیدانم آن شب خواهر طفل معصومم چطور خوابش برد، اما عملش بسیار عالی و بدون کوچکترین عوارضی انجام شد.
من هم سعی کردم تا میتوانم به این دوستم روحیه بدهم و بگویم به این فکر کند که بعد از عمل چه جنیفر لوپزی میشود برای خودش! (جنیفر را از آن نظر نگفتم! این بیینیاش را میخواهد عمل کند. چقدر شما بیتربیتید آخر!)
خلاصه اینکه شما هم یک موج مثبت کوچولو برای همهی آنها که فردا و هر روز دیگر، هر عملی دارند بفرستید.
ممنون. ![]()
لیلی مسج داد: چطوری جوجه اردک زشت؟
هربار این را میگوید، پرت میشوم به سالهای دور. خیلی دور...
یک دختر کوچولوی سیاه زشت بودم. قیافهام را دوست نداشتم. خودم را دوست نداشتم. دستهای سیاه توپولیام را دوست نداشتم. مگر یک بچهی کوچک از زندگی چه میداند؟ چه میخواهد؟
یادم هست، وقتی مدرسه میرفتم، همیشه یک جوری دستهایم را پنهان میکردم. توی جیب، یا دستکش... به خاطرشان خجالت میکشیدم... خدا میداند چرا. هیچ وقت یادم نمیرود...
هدیهی کوچک تنها، با دوتا چشم واقعن غمگین... همیشه توی فکر... با بیقراری که با او به دنیا آمد، زندگی کرد...
زشت بودم اما روحم زشت نبود. آرام و سر به زیر و غمگین بودم...
مرا دوباره بردی توی فکر، لیلی جان...
به روزهایی که گذراندم و هیچکس نمیداند چطور. به روزهایی که تنها و با کودکیام قدم زدم، به زمین و آسمان نگاه کردم و تو نبودی حرفم را بفهمی لیلی جان... هنوز هم همهاش را نمیفهمی، هیچکس نمیفهمد. تنها من و هدیه میدانیم و خدای ما دوتا که شبیه هیچ خدای دیگری نیست...
تنهــا بودم، چون بازیهای دیگــران برایـم لذتبخــش نبـود، آنچـه دیگران را میخـنداند برایم خـندهدار نبود، تنها بودم لیلی جان...
دلم میخواهد برگردم، دختر کوچولوی زشت سیاهم را بغل بگیرم، بگویم غصه نخور نازنین من روزی زیبا میشوی، راه بیان کردن حرفهایی که توی سرت درد میکنند را یاد میگیری و جواب سوالاتت را پیدا میکنی، روزی از همه فرار میکنی و به دنبال تنهایی حالایت میگردی...
...
مسج دادم: دارم پرواز میکنم لیلی جان...