تبليغاتX
رختخواب دوشـــیزگی


توی کله‌ام دارند یک چیزهایی ضرب می‌کنند. یک همچین حسی دارم.
امروز بعد از مدت‌ها یکی از دوستانم را دیدم. حقیقتن از دیدنش خوشحال شدم حتا با وجود چیزهایی که خواهید خواند. دختر بسیار خوبی است و خیلی هم دوستش دارم. فقط یک بدی دارد و آن هم اینکه خیلی حرف می‌زند. ببینید این که میگویم خیلی، یعنی خیلی‌ها! همینجوری سرسری فکر نکنید. یعنی لامصب از اینجا تا چالوس یک‌بند حرف زد. (دو-سه ساعت) مگر گذاشت صدا به صدا برسد. دیگر آن وسط مسط‌ها می‌خواستم خودم را از ماشین پرت کنم بیرون. امروز از آن روزهایی بود که دلم می‌خواست در یک آرامش و سکوت سپری کنم. با جاده و موسیقی. من عاشق چنین لحظه‌هایی هستم. اما این رفیقمان کوفتم کرد. چیز مهمی هم نمی‌گویدها. اصلن خیلی وقت‌ها حواسم برای خودش می‌رود جاهای دیگر و فقط می‌فهمم که دارد جمله‌ها و موضوعات مختلف را به هم می‌چسباند. همین دیگر. آمدم خانه روی کله‌ام هویج سبز شده‌بود. به قول اینجایی‌ها شده بود "آستانه گمج"!
خیلی بد است. یک جورهایی سایر خصوصیات خوب آدم را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. بدبختی اینجاست که از این آدم‌ها دور و برم زیاد دارم. دوست دیگری دارم که از وقتی ازدواج کرده اینطور شده. شما فکر می‌کنید اگر با هم یک جایی باشید می‌گذارد یک کلمه از دهانتان دربیاید؟ فکرهای بی‌خود نکنید لطفن چون نمی‌گذارد. آقا یک روز مادر و خواهرم گفتند به فلانی بگو ما که نتوانستیم روز عروسی‌ات بیاییم، فیلمش را بیاور ببینیم. خواهرم کار و زندگی‌اش را ول کرد و آمد خانه‌ی ما. دخترخاله‌ام هم پیش‌مان بود. یعنی من آن روز آب شدم رفتم توی زمین. مگر این دوستم گذاشت کسی چیزی از فیلم ببیند و بشنود؟ غلط می‌کردی و یک چیزی در مورد یک نفر توی آن فیلم می‌گفتی. که مثلن چقدر مدل موهایش قشنگ است. ای‌کاش خدا خفه‌ات می‌کرد و نمی‌گفتی. باور کنید، به مرگ هدیه اگر سر سوزنی اغراق کنم. همینطور بود. شجره‌نامه‌ی خانوادگی آن طرف و خصوصیات شخصیتی‌اش را و هرآنچه در مورد زندگی خودش و ننه بابایش می‌دانست می‌گفت. این قبلن اینطور نبود به‌خدا. عادی بود. چه شب‌ها و روزها که با هم نگذرانده‌بودیم! اگر اینطور بود که من یک روز هم تحملش نمی‌کردم، چه برسد به چند سال رفاقت نزدیک. می‌دانید تنها چیزی که  به فکرم می‌رسد این است که توی خانه‌ی شوهرش (که در شهر دیگری هم هست.) تنها و بی‌هم‌صحبت شده و شوهرش هم که چندان اهل صحبت و اینها نیست، حتمن طفلی ما را می‌بیند می‌خواهد همه‌ی حرف‌هایش را یک‌جا بزند. خوب باشد، حرف‌هایش را بزند، اگر اینطور می‌توانم به دوستم کمک کنم که خلاء زندگی‌ا‌ش را با ساطوری کردن روح و روان من پر کند، من راضی‌ام. اما آخر دیگر زندگی بقیه و اینکه زن دوست شوهرش مشکل روده‌ی بزرگ داشته و زیاد نفخ می‌کرده و شرح کامل اینکه با چه مشقتی کولونوسکوپی کرده که به من ربطی ندارد، دارد؟
شما را خدا اینقدر که من دورو برم آدم عجیب و غریب دارم شما هم دارید؟
امروزمان هم اینطور گذشت. حالا می‌خواستم روی یک مقاله که مشغول نوشتنش هستم کار کنم اما صدای دوستم نمی‌گذارد. باور کنید انگار هنوز نشسته درِگوشم دارد با صدای جیغ‌جیغی‌اش حرف می‌زند. می‌خواهم بروم با مادرم سامسون ببینم! بیشتر از این از من توقع نداشته‌باشید چون از من برنمی‌آید.
*
هیچ پروفسوری را دیده‌اید ساعت یازده شب وبلاگش را آپ کند؟ من را ببینید!

+  جمعه چهارم دی 1388    هدیـه  | 



از تمام زمستان، فقط چند روز برفي‌اش را دوست دارم. اگر ببارد. آن لحظه‌ي باشکوه باريدنش. فکر مي‌کنم براي همه‌ي ما تداعي‌گر سرخوشي کودکانه‌ي سال‌هاي دور است. که شايد بخشي از آن، از تعطيل شدن مدرسه‌ها سرچشمه مي‌گرفت.
هر بار که برف مي‌بارد ما يک فستيوال آدم‌برفي‌ها توي حياط خانه‌مان داريم. دلم مي‌خواهد اثر هنري پارسال خواهرم را برايتان بگذارم.
من و خواهر کوچيکه رفته بوديم بيرون. وقتي برگشتيم ديديم خواهر ديگرم با کمک زن عمو و پسر عمويم اين را خلق کرده‌اند! خانم‌هاي باردار، بيماران قلبي و افراد زير هجده سال لطفن نبينند. شما را خدا آخر اين آدم‌برفي است؟ غول برفي است؟ شبح برفي است؟ چه چيز برفي است؟ به نظر من که ساير موارد درست است.
و من و خواهر کوچيکه رفتيم براي رو کم کني اين يکي را ساختيم. ببينيد چه موجود نارنيني است. همه بروند ببينند. براي روحيه‌تان خوب است. بعد خودتان قضاوت کنيد. در ضمن هر کدام اينها بالاي دو متر قدشان است. فکر نکنيد فسقلي مسقلي هستندها.
بعد هم البته در يک جنگ صليبي اعضا و جوارح اين آدم‌برفي‌ها را سر هم خورد مي‌کنيم.
بقيه‌ي زمستان باشد براي خودتان. من دوستش ندارم. پاييز هم همينطور. واي به من بهار و تابستان برسانيد...
*
من نمي‌دانم اينها چرا فقط زورشان به اينترنت بدبخت ميرسد. از ديروز اينترنت اينجا مورد وصلت قرار گرفته و بدون فيلتر شکن هيچ صفحه‌اي را نمي‌توانم باز کنم. براي شما هم همينطور است؟ الان هم داشتم اينها را مي‌نوشتم که کلن قطع شد. تا ببينم کي خبرش را مي‌آورد و مي‌توانم آپ کنم و به شما سر بزنم.
 
+  پنجشنبه سوم دی 1388    هدیـه  | 


۱- من براي اين کوروش یغمایی مي‌ميرم. يعني رسمن‌ها!
خبر خوب‌تر از موفقيت و جهاني شدن هم مي‌شود در مورد زندگي کاري يک هنرمند شنيد؟ خبر خوب را اینجـا بخوانید.
ایـن هم لینک دانلود آهنگ "حجم خالی".

۲- مي‌شود يکي بيايد به من بگويد آدم با ماهي هشتاد ليتر بنزين چه‌کار مي‌تواند بکند؟ اصلن آدم را ولش کنيد، من چه‌کار بايد بکنم؟ (منظورم اين نيست که من آدم نيستم، منظورم اين است که مفهوم کلي کلمه‌ي آدم را بي‌خيال شويد و کاري به بقيه نداشته‌باشيد. بياييد در مورد من صحبت کنيم! مي‌گويم... متن تأويل‌پذير باشد کلاسش بيشتر است نه؟ پس هرجور دوست داريد برداشت کنيد!) يعني مي‌خواهم بدانم اينها ما را چي فرض کرده‌اند؟ همين را هم جواب بدهيد ممنون مي‌شوم.  من نه مي‌خواهم دعوا راه بيندازم و نه توهين کنم و اينها. مرد و مردانه يکي از طرفداران احمدي نژاد بيايد بگويد با ماهي هشتاد ليتر بنزين چه‌کار مي‌کند. اگر اين سهميه را مي‌شد براي يک زندگي عادي برنامه‌ريزي کرد من لال مي‌شوم. آه آه!

۳_ اینجوری مرا نبینید که می‌آیم هر روز خوش و خرم پست می‌گذارم، منی که اینجا کنارتان نشسته‌ام بالای چهل درجه تب دارم. به جان خودم دارم از يک منبعي چشم مي‌خورم! يک ماه آزگار است مريضم. سرما ول نکرده معده‌ام مي‌گيرد و حالا هم سردرد و درد اين معده‌ي بي‌پدر دارند بيچاره‌ام مي‌کنند. يک وقت برنگشتم خودتان بدانيد طاقت دوري از منتظري را نياوردم و رفتم پيشش!
 
 

+  چهارشنبه دوم دی 1388    هدیـه  | 


یک خاطره‌ای را می‌گذارم توی ادامه‌ی مطلب که زیاد هم پست حساب نمی‌شود. چون دیگر توی سررسیدهایم نمی‌نویسم می‌خواستم این را اینجا بگذارم. برای خودم خاطره‌ی جالب و هیجان‌انگیزی بود. خیلی از شاخ و بال‌هایش را زدم اما نمی‌خواستم کوتاه‌ترش کنم. دوستانی که حوصله‌ی پست طولانی ندارید، می‌بخشمتان! می‌توانید نخوانید اشکالی ندارد! بروید با پست‌های قبلی خوش باشید تا فردا!
 


ادامه مطلب
+  سه شنبه یکم دی 1388    هدیـه  | 


سه ماه در سال هست که وقتی نزدیکشان می‌شویم برای خودم عزا می‌گیرم. محرم و صفر و رمضان. محرم بیشتر از صفر و رمضان بیشتر از دوتای دیگر. از رمضان که عزاداری‌ام شدیدتر است شروع می‌کنم. اینکه رستوران‌ها و فست فودها بسته می‌شوند و نباید در ملاء عام چیزی خورد، یکی از بزرگترین فجایع انسانی است. یک چیزی که خیلی جالب است و حتمن خودتان متوجه شده‌اید این است که چقدر مردم، دیگر روزه نمی‌گیرند! من امسال ماه رمضان به این موضوع دقت کردم. واقعن همینطور است. کم‌کم از خیل روزه داران کاسته شده و امسال که دیگر به اوج خودش رسیده‌بود. در خیابان به‌راحتی افرادی را می‌دیدی که برای خودشان چیز می‌خورند. خوب می‌کنند خوب!!! هرچه فکر می‌کنم می‌بینم کسی که روزه می‌گیرد دارد به اصطلاح فرایض دینی‌اش را به جا می‌آورد و فلسفه‌اش ریاضت و سختی کشیدن است. ما بخواهیم ریاضت بکشیم که نباید همه‌ی مردم را از دم تیغ بگذرانیم که همه‌تان چشم از لذات و نعمات فرو بندید تا ما نبینیم و دلمان نخواهد! به نظرتان مصحک نیست؟ خوب یکی از سختی‌هایش همین است که ببینید دیگران انجام می‌دهند و شما انجام ندهید.
یک وقت کسی است که مسلمان نیست. آقا اعتقاد  ندارد! (که البته چون اینجا کشور آزادی است و دموکراسی بیداد می‌کند این دسته جایگاه ویژه‌ای دارند.) یا مریض است. مشکل دارد. من که علاوه بر اینکه مسلمان نیستم و اعتقادات مذهبی ندارم، معده‌ام هم ضعیف است. نباید گرسنه بمانم. اسید معده‌ام زیاد است. مدت زیادی گرسنه بمانم معده‌ام را سوراخ می‌کند سرطان می‌گیرم می‌میرم! روزهایی از ماه رمضان که کارم بیرون از خانه طول می‌کشد یا برای نهار نمی‌توانم خانه باشم بدبخت می‌شوم. بالاخره از امتیازات زندگی در یک کشور دموکرات است دیگر.
و اما در مورد محرم. از این اول بعد از ظهر مسجدها و تکیه‌های عزاداری که از زمین روییده‌اند شروع می‌کنند به کل انداختن با هم. این مسحد سر خیابان ما، یک لوله فرو رفته توی سقفش، و سیصد و شصت درجه حول این لوله بلندگو کار گذاشته‌اند. خودتان حساب کنید دیگر. اینجا نشسته‌ام دارم روی یک چیزی کار می‌کنم که نیاز به تمرکز دارد، یک بیچاره‌ای دارد درس می‌خواند. محصل است، دانشجوست. یکی مریض است، یک پیر مرد و پیر زنی باید استراحت کنند... همه‌ی ما محکومیم این صداهای ضجه و فرباد و نوحه خوانی‌های پرسوز و گداز را تحمل کنیم و این یعنی تجاوز آشکار به حریم شخصی انسان‌ها. دیگر نمی‌دانم چه بگویم. یا همان دسته‌های عزاداری که راه می‌افتند. صدای طبل و دهل و اینها. تا به حال پیش خودتان فکر کرده‌اید که امام حسین‌تان راضی است اینگونه آرامش مردم را به اسم او به هم بزنند؟ بعد اینکه من می‌بینم دیگر عزاداری نیست. من سال‌های سال بود شب‌های محرم که همه‌ی اهل خانه بیرون می‌رفتند (برای شرکت در مراسم و اینها) خانه می‌ماندم تا اینکه پارسال شب تاسوعا یا عاشورا کاری پیش آمد که مجبور شدم جایی بروم و برگردم. آنچه را که می‌دیدم باور نمی‌کردم! بیشتر شبیه کارناوال‌ها و جشنواره‌های پرشکوه بود! صد درصد انهایی که این شبها را بیرون می‌روند بهتر می‌دانند و نیازی نیست من توصیح بدهم که چه دیدم و چه شنیدم! پس حالا نیایید به من بگویید ای وای امام حسین است و کربلا و علی اصغر و فلان! چون هرچه هست شبیه عزاداری نیست! چه خوب است به چهار تا برنامه‌ی تلوبزیون (که قربانش بروم این یکی را سنگ تمام می‌گذارد.) و نوحه‌خوانی در مساجد بدون این سرو صداهای اضافی جیغ و فریادهای بلندگوها و طبل‌هایی که ارکان خانه را می‌لرزانند، قناعت کنند. گاهی فکر می‌کنم این‌همه هزینه برای چیست. شما نمی‌دانید چه هزینه‌هایی می‌شود. که چه؟ اگر اینها صرف امور سازنده شود چه تحولی صورت می‌گیرد!
خدا می‌داند که چقدر حرف دارم در این مورد بزنم اما می‌گذارم برای مجال دیگری. چون هم نمی‌خواهم این پست طولانی‌تر از این شود و هم الان باید بروم در آشپزخانه ببینم چه خبر است. امشب شب یلداست و هشتصد هزار نفر مهمان داریم.
راستی، یلدا مبارک.
عاشق این شبم.

+  دوشنبه سی ام آذر 1388    هدیـه  | 


هر دم از این باغ بری می‌رسد. خدا بهتر دهد. آنفولانزای بزی هم آمد. راست می‌گویم! خبر موثق است و افراد بسیاری در کشورهای مختلف به آن مبتلا شده‌اند. چی؟ در ایران؟ هه! شوخی می‌کنید! در ایران هیچ ویروسی شایع نمی‌شود چون احمدی نژاد مهندس است و مسائل را تحلیل و استدلال می‌کند. [+] وزارت بهداشت خودش گفت. کلن من هم تکذیب می‌کنم. مگر اینکه خلافش ثابت شود. خلافش هم چطوری ثابت می‌شود و ما اعلام می‌کنیم ویروس جدید آمده و مراقب باشید و این حرفها؛ یک دویست سیصد نفری باید آنفولانزای بزی بگیرند و بمیرند. به همین راحتی. این را هم بگویم، پانصد نفر هم همینجوری الکی این ویروس را بگیرند و دو هفته تب و لزر کنند و دل و روده‌شان را بالا بیاورند و نصف ریه‌شان را از دست بدهند ولی بعدش خوب شوند حساب نیست‌ها! باید خوب نشوند. پس بروید پیش مرگ عزیزانتان بشوید تا ما بتوانیم اطلاع‌رسانی را شروع کنیم.
*
(این آنفولانزا نوع جدید و آپ‌دیت شده‌ی آنفولانزای خوکی است.)
 

+  شنبه بیست و هشتم آذر 1388    هدیـه  | 


با دو نفر از دوستانم رفتیم ساحل. هوا خیلی سرد بود. همینطوری که قدم می‌زدیم چشمم به خاکستر یک آتش نیمه‌روشن افتاد. من هم عاشق آتش‌بازی، سریع پریدم و با کاغذ و چوب و برگ و اینها زنده‌اش کردم. توی این هوا آتش چه جانی می‌دهد.
 کمی که گذشت چند تا پسر و دختر نزدیک شدند و گفتند اجازه می‌دهید ما هم خودمان را گرم کنیم؟
- چرا که نه!
 کم‌کم جمعمان همینطوری بزرگ شد و به اقتضای آن آتش را هم بزرگتر کردیم...
یک وقت دیدم چقدر آدم دور این آتش جمع شده اند... چقدر پناه خوبی بود توی هجوم آن سوز سرد. با خودم گفتم به همین سادگی‌است. حتا به اندازه‌ی یک نشستن کنار شعله‌های آتش دیگران. خون انسان گرما را بو می‌کشد. خواه گرمی آتش باشد، خواه دست، قلب یا وجود دیگری...

 

+  جمعه بیست و هفتم آذر 1388    هدیـه  | 


ببين هديه! اگر اين حرفها را مي‌زنم براي اين است که دلم مي‌خواهد آن هديه‌اي باشي که حقت است. که حتا يک ثانيه از زندگي‌اش را بي‌نتيجه و بي‌بهره تلف نمي‌کند. مي‌ترسم اين طفره رفتن از کارهاي کوچک، کم‌کم به عادت بزرگت تبديل شود، و يک روزي، ديگر حتا رويايي که در سر داري را هم جدي نگيري. خودت آنقدر بي‌مسئوليت و تعهد ناپذير شده‌اي که مجبور شدم به  يک سري کارها وادارت کنم. مجبور شدم اينجا در ملاء عام تهديدت کنم. اين که نمي‌شود با آن همه ايده و برنامه بنشيني به تماشاي گذشتن روزها و لحظه‌هايت. خيلي تنبل شده‌اي. ديگر داري اعصابم را به هم مي‌ريزي. به من نگاه کن با تو هستم!
- اگر تا آخر اين هفته کوهسار جان را تمام نکردي خري!
- اگر تا آخر اين هفته Elephant Man، Dune و Twin Peaks  را نبيني خري! البته روزي يک فيلم سر جايش هست که خدا را شکر، جان به جانت کنند اين يکي از سرت نمي‌افتد. اين سه تا را براي اين گفتم که از ديدنشان طفره مي‌روي.
- اگر آخر هفته، هر سه جلسه را باشگاه نرفته باشي خري!
- اگر تا آخر هفته دست‌کم سي صفحه از آن چيزي که خودت مي‌داني را ننوشته باشي، خيلي خري!
- هديه! خجالت بکش!!! اگر تا همين فردا ظهر يا خودت آن توده‌ي گِل را نشسته باشي يا نبرده باشي‌اش کارواش ديگر خيلي خيلي خري! خجالت نمي‌کشي مادرت مي‌گويد مثل اين ماشين‌هايي شده که مي‌خواهند بروند جنگ با خاک استتار مي‌کنند؟! نه يعني واقعن مي‌خواهم بدانم اين چيزها را تا با چماق نکوبم توي سرت آدم نمي‌شوي؟! خودت نمي‌داني بايد کارهايت را انجام بدهي؟ مي‌خواهي بگويم جعبه‌ي پيتزاي چند روز پيش کجاست؟ بگويم زير صندلي جلو سمت شاگرد است؟ آبرويت را ببرم؟
- اگر تا فردا شب اين شال و کلاه‌ها و لباس‌هاي زمستاني را از کف اتاق برنداشتي و مرتب آويزان نکردي چه هستي؟ آفرين! خري! آن هم نه خر خالي، خيلي خري!
- اگر يک شب، فقط يک شب ديگر تا صبح بيدار بماني، علاوه بر اينکه خري، همينجا به همه مي‌گويم که چند روز حمام نرفتي!
فکر مي‌کنم ديگر بس‌ات است. به اندازه‌ي کافي آبرويت را بردم.
اينها را اينجا نوشتم چون روزي ده بار مي‌آيي اينجا را چک مي‌کني و ديگر نمي‌تواني بهانه‌ي فراموش کردن را بگيري و پشت گوش بيندازي. از اين به بعد همين بساطت است. همينجا وظايفت را ليست مي‌کنم.
اگر به حرفهايي که زدم عمل نکردي، -خودت مي‌داني که من آبرو مابرو سرم نمي‌شود- جمعه‌ي ديگر صبح علي‌الطلوع همينجا شرافتت را بر باد مي‌دهم. حالا ديگر خود داني.
*
من به جاي تو خجالت کشيدم مردم اين چيزها را خواندند!

+  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388    هدیـه  | 

خواب عجيبي ديدم. تصاويرش مدام جلوي چشمم هستند. حس خوبي نيست...
در گورستاني در شهر زادگاه مادرم بوديم. مادرم فوت شده بود. من و خواهرم، پدرم، مادربزرگم و ديگر نمي‌دانم چه کساني کنار مزارش بوديم. هوا ابري و خاکستري بود. دلم داشت از غصه مي‌ترکيد. شايع شده بود کسي کنار قبرها حفره‌اي ايجاد مي‌کند و قلب تازه درگذشته‌ها را درمي‌آورد و مي‌برد. کنار بعضي از قبرهاي تازه مي‌شد آن سوراخ‌هاي عميق را ديد. من و خواهرم نگران بوديم که نکند براي مادرمان هم اين اتفاق بيفتد. همانجا نشسته بوديم و چشم از سنگ قبرش برنمي‌داشتيم. تا اينکه نمي‌دانم چه شد، يک لحظه کجا رفتيم، وسط روز بود... يک لحظه برگشتيم و ديديم که سوراخي کنار قبرش است... همانجا بوديم، همان دور و بر، حتا از گورستان خارج هم نشده بوديم، نفهميديم کي آمد و رفت... باورم نمي‌شد، داشتم ديوانه مي‌شدم... دلم نمي‌خواست پيکر مادرم قلب نداشته باشد... نشستم و ديوانه‌وار گريه کردم. يادم نمي‌آيد تا به حال چنان پرسوز و از ته دل گريه کرده باشم. مادر بزرگم نشسته بود بالاي سر قبر و با اندوه نگاه مي‌کرد... و من تمام مدت بقيه‌ي خواب داشتم فکر مي‌کردم چه‌کار کنم... قلبش را از کجا بياورم...
*
از وقتي بيدار شدم، آن فضاي لعنتي پيچيده توي حال و هوايم و رهايم نمي‌کند. کاش يکي اين خواب را برايم تعبير مي‌کرد.

گاهي خواب‌ها چه به روز واقعيت زندگي آدم‌ها مي‌آورند...

+  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388    هدیـه  | 

داشتم جزوه‌هاي دوران دانشجويي را مرتب مي‌کردم که چشمم افتاد به جزوه‌ي عربي. ياد خاطراتي افتادم که از اين درس دارم.
از وقتي يادم مي‌آيد از عربي بيزار بودم. براي کنکور، به دليل تغيير رشته نياز داشتم عربي را خوب ياد بگيرم. پيش استادي کلاس رفتم که در اين حوالي مشهور است و الحق و الانصاف که هم در قواعد آن قوي شدم، و هم به آن علاقه‌مند. حتا خيلي مباحث پيشرفته تر از آنچه براي کنکور نياز داشتيم بهمان ياد داد. باورتان بشود که در طول تحصيل بعد از آن، سر کلاس ِ هرچند واحد عربي که حاضر شدم، جزوه‌ي آن استاد همراهم بود و پاسخگو. هنوز هم دم دستم است و گاهي به آن رجوع مي‌کنم.
يادم است ترم سه يا چهار بودم. عربي داشتيم با يک استاد زن که مي‌شد براي برونکا زوج مناسبي باشد! ساعت کلاس هم دو تا چهار بود. يعني بدترين و کسل کننده‌ترين زمان. تمام مدت داشتم آذوقه‌ي لواشک بچه‌ها را لاي يک کتاب به اقصا نقاط کلاس ارسال مي‌کردم. البته غير از آن، گاهي چرت هم مي‌زدم. خلاصه هرکاري مي‌کردم جز گوش دادن به درس. اين خانم يک عادتي که داشت و خيلي هم مشهور بود و روي مغز بچه‌ها، اين بود که کمي درس مي‌داد بعد کليد مي‌کرد روي يک نفر. يعني علاوه بر اينکه درس داده شده را از او پس مي‌خواست و مجبورش مي‌کرد تمرين‌هاي آن درس را همان لحظه جواب دهد، حل تمرين‌هاي درس‌هاي گذشته را هم مي‌خواست. يعني يک وقت اگر به کسي اشاره مي‌کرد که تو! آه از نهاد همه بر مي‌آمد که بيچاره شدي بدبخت!
جالب اينجاست که با اين مچ‌گيري‌ها و گير دادن‌هاي اسيدي، وجود مرا توي کلاس ناديده مي‌گرفت. من هم سرخوش براي خودم جولان مي‌دادم!
يک روز سرم را گذاشته بودم روي دسته‌ي صندلي و داشتم خودم را قانع مي‌کردم که هديه تو خوابيده‌اي، باور کن الان روي تختت دراز کشيدي و در خواب نازي. در همين حين که نمي‌دانستم حرف خودم را باور کنم يا نه ديدم سکوت موهومي کلاس را فرا گرفت. با در نظر گرفتن ملاحظات امنيتي سرم را به آرامي بالا گرفتم تا ببينم چه خبر است. ديدم همه به کتاب و دفتر، نوک پا، زمين و يا انگشتهايشان خيره شده‌اند که مبادا چشمشان با چشم استاد تلاقي کند و همان بشود سند مرگشان. از بغل دستي‌ام پرسيدم سوال پرسيده شده چيست؟ گفت فلان! اين را هم بگويم من يک عادت خرکي دارم وقتي جايي (کلاس درس يا هرجاي ديگر) سوالي مطرح بشود، اگر چند دست بلند شوند من دستم را بلند نمي‌کنم. يعني معمولن جايي و براي سوالي دستم را بلند مي‌کنم که کسي جوابش را نداند. مي‌دانم خيلي از خود راضيانه است ولي هست ديگر! (رازيانه يک چيز ديگر است بچه!)
خلاصه ديدم جوابش براي ما که اطلاعاتمان در حد فوق تخصص مغز و اعصاب اعراب است، رقمي نيست. دستم را بلند کردم. باور کنيد چشم استاد يک لحظه گرد شد. حتمن با خودش گفت: اي انگل اجتماع، اي مخل نظم کلاس، اي سردسته‌ي اراذل و اوباش دانشگاه، سوالي تخصصي مطرح کرده‌ام که در اين کلاس چهل- پنجاه نفري هيچ کس جوابش را نمي‌داند آن وقت تو! توي دانشجو نماي بيييييييييييب دوووووووود مي‌خواهي جواب بدهي؟
خلاصه اينکه خدا پدر و مادر و اجداد آن استاد عربي پشت کنکورم را بيامرزد و همه‌شان را همينجوري فله‌اي بيندازد توي بهشت. آنچنان با توضيح و تفسير جوابش را دادم که مانده بود. بعد مگر ول کرد. چرا فلان جايش فلان جور مي‌شود. اينجايش را آنطور کنيم آنجايش چه تغييري مي‌کند و قريب به نيم ساعت تلاش کرد فيتيله پيچم کند. سر آخر گفت: مي‌داني؟ از جلسه‌ي اول که آمدم سرکلاس گفتم اين دانشجو از آن دانشجوهاي بي‌مصرف کودن است! (يعني جلوي آن همه آدم دقيقن همينطوري در مورد من حرف زد جيگر ريخته!!!!!!!!!!!) اما الآن فهميدم که چون به بحث‌ها کاملن مسلطي گوش نمي‌دهي. (اي الهي لال بشي، خدا ذليلت کنه، تو که خوار و خفيفم کردي. نمي‌خوام هزار سال ازم تعريف کني!) آخر کلاس هم فرمودند که خانم فلاني! مبحث جلسه‌ي بعد فلان است و شما آن را درس بدهيد! (گفتم که گير دادن‌هايش مشهور بود!) خلاصه از آن جلسه به بعد اگر شما رنگ چرت سر کلاس و لواشک و اينها را ديديد من هم ديدم. مي‌دانيد  جاي سوزناک قضيه کجاست؟ اينجا که تمام عربي‌هايي که تا پايان دوره‌ي کارشناسي پاس کردم، براي گروه ما فقط با همين استاد ارائه شد! و من با پوست و گوشت و خون خويش مفهموم جانگداز اين جمله را درک کردم که: لعنت بر دهاني که بي موقع باز شود!

سیزده ساعت بعد نوشت۱: یعنی دیدید به چه کشف و شهودی نائل شدیم جمیعن؟ دقت نکردید؟ محض خاطر خدا یک نفر نیامد بگوید عربی را دوست دارد، حالا نه، یه کم خوشش می‌آید. اینم نه، یکی بگوید نظری نسبت به عربی ندارم!!! همه از آن متنفرند لامصب! پس نتیجه می‌گیریم که "اسمش را نیاور" منفورترین پدیده‌ی خلقت است.
س س ب ن ۲: عجب داغی از ملت تاره کردیم!
س س ب ن ۳: حروف اختصاری را دارید که؟

+  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388    هدیـه  | 

اصلن این شعر و شاعری لامصب در خونمان است. خانوادگی هنرمندیم.
خواهرم ایستاده بود وسط پذیرایی، دستش را برده بود زیر دامنش و داشت بلوزش را از زیر کمر دامن پایین می‌کشید یا من نمی‌دانم چه غلط دیگری می‌کرد. در هر حال درست وسط پذیرایی ایستاده بود. ما هم نشته بودیم و تلویزیون هم روشن بود. یک لحظه کسی شبکه را عوض کرد و یک مجری با لحنی پر طمطراق داشت دکلمه می‌کرد: آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا...
مادرم رو کرد به خواهرم و با همان لحن و صدای رسا فرمود: دامنت را برده ای یک متر و نیم بالا چرا...
یک لحظه همه برگشتیم در سکوت به مادر محترم نگاه کردیم.
هیچی دیگر، صدای خنده‌ای بود که در فضا پیچید...

+  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388    هدیـه  | 


آقايون محترم بي‌خود دلتان را خوش نکنيد. اين همه کار حسنه مي‌کنيد و چشم از ديدن زيبارويان زميني فرو مي‌بنديد که برويد بهشت با چهار تا حوري موري بهشتي بريزيد روي هم که به آنجلينا جولي و جنيفر لوپز بگويند زکي! زهی تصور باطل! طبق آخرين خبر‌هاي واصله از آن طرف، هيچ هم همچين خبرهايي نيست. اين خبر را اینجا به سمع و نظر خودتان برسانيد. (سمع را همينجوري گفتم.)
خيلي مايوس کننده بود نه؟ فکر می‌کنم وضع بقيه‌ی وعده‌ها هم به هیمن منوال باشد. تا ما برسيم آنجا جوي شراب و اين حرف‌ها هم يک جوري ماليده مي‌شود. لابد قلمان‌هايشان هم به حوري‌هايشان مي‌آيند. با محاسن بلند و بلوز روي شلوار و اين تريپ‌ها. لامصب احمدي نژاد بهشت را هم دارد اصلاح مي‌کند. احيانن نامه‌اي از آن دست که به بوش نوشته بود براي خدا هم فرستاده و ضمن امر به معروف و نهي از منکر، او را به اسلام ناب واقعي دعوت کرده‌است.
*
پس از پست نوشت: کسي خبر موثق از کيفيت قلمان‌ها ندارد؟ بالاخره بايد تکليفمان را بدانيم و تصميممان را بگيريم ديگر!

 

+  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388    هدیـه  | 


یک چیزی رفته روی روح و روانم و ذهنم را درگیر کرده.
یکی از دوستان در شرف ازدواج است. با کسی که مناسب او به نظر نمی‌رسد. نه از نظر خانوادگی و نه چیزهای دیگر. اینکه می‌گویند تفاوت طبقاتی روی سلامت یک ازدواج می‌تواند تاثیر گذار باشد کاملن درست است. مخصوصن اگر دو طرف دارای سطح فکر متوسط به پایین باشند و درایت کافی نداشته باشند، این مساله واقعن می‌تواند مشکل‌ساز باشد.
این پسر ماهی ۴۰۰-۵۰۰ هزار تومان حقوق می‌گیرد. در حالی که این دختر در ماه یک چیزی در همین مایه‌ها فقط خرج ظاهرش می‌کند. از قبیل لباس و لوازم آرایش و آرایشگاه و مو و ناخن و اینها.
مادرش زنگ زد که با فلانی صحبت کن، حرف تو را می‌خواند. ما هم گفتیم خوب. نشان به آن نشان که دو ساعت و چهل و پنج دقیقه داشتیم سر هم جیغ می‌کشیدیم! یعنی آخرش دیگر اینطور شد. حرف منطقی و آرام و اصولی که دریغ، اصلن چنان جادو شده که هیچ حرفی بجز آنچه می‌خواهد بشنود در سرش فرو نمی‌رود. پول موبایلم را از دماغش در می‌آورم.
همینکه فهمید در مورد چه چیزی می‌خواهم حرف بزنم اشک توی چشمانش حلقه زد و بغض توی صدایش پیچید که: "تو هم؟ هدیه تو هم؟ از تو توقع داشتم پشتم باشی. همه در این مدت علیه من جبهه گرفته‌اند و می‌خواهند منصرفم کنند... اوهو... اوهو...اوهو..."
اینطوری داشت گریه می‌کرد به نظرم. بعد هم اضافه کرد شما همه به پول اهمیت می‌دهید تا عشق، و چون این بیچاره پولدار نیست این حرفها را می‌زنید. من مانده بودم که آخر کدام عشق؟ تو پنج هفته پیش در تب عشق یک بنده خدای دیگر می‌سوختی و چهار هفته پیش عاشق این یکی شدی. دو هفته پیش به او قول ازدواج دادی و حالا داری از عشق آسمانی حرف می‌زنی، و همه‌ی ما هم یک مشت جبار سینگ و مادرخوانده‌ی سیندرلا بیش نیستیم! گفتم اگر حداقل یک سال بود که با این آدم بودی دلم را یک جایی می‌گذاشتم. برداشته‌ای همان هفته‌ی دوم قول و قرار ازدواج گذاشته‌ای. تو بیست و سه سالت است، تحصیل کرده‌ای خیر سرت. آنقدر عقل هم که نداری توقعاتت را پایین بیاوری. حالا این همه تفاوت در فرهنگ و شیوه‌ی زندگی بخورد توی سرت، از همین خوراک و پوشاکت می‌توانی بگذری؟ عرضه‌اش را داری؟ خانه که ندارد باید بروی مستاجری، آنهم با این حقوق. خانواده‌ای هم که ندارد حمایت آنچنانی از او کنند. تو که باید همیشه سفر و گشت و گذارت به راه باشد، بریز و بپاشت به راه باشد، می‌خواهی چه کار کنی؟ تو که کت پوست مار می‌پوشی و لباسای مارکدار می‌پوشی... (یکی مرا از برق جدا کند.) ...می‌گوید یک کاری می‌کنیم دیگر! شما فکر کنید در مورد زندگی چطور فکر می‌کند! خلاصه هرچه گفتم حد اقل بیشتر بشناسش تا مطمئن شوی سختی‌هایی که داری به خاطرش به جان می‌خری ارزشش را دارد به خرجش نرفت. حالا نمی‌گویم من از آنهایی هستم که پول برایشان بر همه چیز ارجحیت دارد. اتفاقن به شخصه همیشه دغدغه‌های دیگری در انتخاب طرف مقابلم داشته‌ام. اما روحیات و توقعات آدم‌ها و نگاهشان به زندگی و آنچه از آن می‌خواهند با هم فرق دارد. من این دختر را می‌شناسم. می‌دانم الان یاد تمام فیلم هندی‌هایی که دیده و کتاب‌های فهیمه رحیمی که خوانده افتاده و فکر می‌کند قهرمان یکی از آنهاست. اما وقتش که برسد هیچ صبوری و گذشتی در کارش نیست.  همین مساله‌ی مالی زندگیشان را جهنم می‌کند. از الان دارم آن روز را می‌بینم و نمی‌توانم بی‌تفاوت باشم که با چنین تصمیم احساسی و شتابزده‌ای زندگی‌اش را تباه کند. آدم که نیست، نمی‌فهمد. چکارش کنم!
*
پس از پست نوشت: هان؟ چیه؟ آره من هدیه‌ام! زبونمو عمل کردم!

 

+  جمعه بیستم آذر 1388    هدیـه  | 

 

والا این دیگر سرماخوردگی نیست. فکر کنم احساس کرد خیلی خوشمزه‌ام، سرما مرا خورد!

 

+  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388    هدیـه  | 


سرما خوردم شدید. می‌خواستم یه پست شاد بذارم اما درحال حاضر هرچی فکر می‌کنم بجز طعم جوشانده و سوپ و شیر گرم چیزی به ذهنم نمی‌رسه! دیگه شرمنده تا پست بعد!

پس از پست نوشت۱: هیچ‌وقت پاییز و زمستون رو دوست نداشتم. دلم از این روزای گرم و شاد می‌خواد. تو ساحل قشنگمون...
پ.پ.ن۲: خودتونو اینجا پیدا کنید. من حتا خونه‌مونو توش پیدا کردم. خیلی جالب بود!
*
چهارده ساعت بعد نوشت: چه فضای رعب و وحشتی ایجاد کردم. بابا سرما خوردم! آنفولانزای نوع آ که نیست. بیاین جلوتر، می‌تونیم با هم دست بدیم!
*
خیلی بعد نوشت: دوستانی که نتونستین خودتونو اونجا پیدا کنید، تو اون قسمت که نوشته Search place اسم شهرتون رو بنویسید. لازم نیست حتمن انگلیسی باشه. بعد نمایشگر می‌ره بر فراز شهرتون و یه سری راهنما هم روی نقشه هست که بتونید راحت‌تر محل مورد نظرتون رو پیدا کنید. سه تا گزینه گوشه‌ی بالا سمت راست نمایشگر هست. گزینه‌ی HYBRID رو انتخاب کنید تا اسم مکان‌ها رو نشون بده.
جوین ایت!

 

+  چهارشنبه هجدهم آذر 1388    هدیـه  |