تبليغاتX
رختخواب دوشـــیزگی

امروز و دیروز نتونستم به خیلی از کارای شخصیم برسم. یکی از دوستانم اومده پیشم. و یک بند هم نشسته پشت این میز. یعنی همینکه میام میشینم و در این لپتاپو باز می کنم میاد میشینه بغل دستم و کله شو تا تقریبن پس سرش فرو میکنه تو صفحه ی مونیتور! حتا وقتی مسج میدم توی السیدی گوشیمو نگاه می کنه. از این مدل آدم ها. اعصاب آدم یه جورایی تحریک میشه. یه جورای بدی!
انگار به ذهنشم خطور نمی کنه که در طول این روزهایی که اینجاست، ممکنه کارهایی داشته باشم که نخوام اون در جریان باشه. الانم رفته بخوابه. یعنی داشت فیلم می دید و وقتی تموم شد گفتم دیگه برو بخواب منم یه کم کار دارم. البته هر لحظه نگرانم پاشه بیاد بشینه این پشت و بگه چیکار داری می کنی؟
راستش من قبلن عاشق مهمون و مهمونی بودم. اما مدت زیادیه دیگه اونطور نیستم. نمیدونم از کی، اما میدونم که مدت هاست خلوت دنج اتاقمو به هرجای دیگه ای ترجیح می دم، حتا به بودن با دوستام. و متاسفانه حتا نزدیک ترینشون!
البته رفتار من و خانواده م طوریه که همه تو خونه ی ما راحتن. حتا اگه شدیدن از مختل شدن تنهاییم در عذاب باشم رفتارم طوری نیست که مهمونم بفهمه. یعنی تزم اینه که مهمون، در هر حال مهمونه . باید حرمتش حفظ بشه. همینه که دوستان زیاد پیشم میان و اینجا راحتن. اگر هم ببینم رفتارهای کسی اذیتم میکنه سعی می کنم ارتباطمو باهاش کمتر کنم. مثلن همین دختری که الان اینجاست، نزدیک یک ساله که به رغم اصرارهای مدامش، خونه شون نرفتم. خودم بهش زنگ نمی زنم و اس ام اس هم نمیدم، اما جواب تلفن ها و مسج هاشو می دم. یعنی خواستم طوری که مستقیم و توهین آمیز نباشه ارتباطم باهاش به حد اقل برسه اما خوب، اون خیلی زود به زود میاد اینجا و هر بار دو سه روز می مونه.

چیزی که می خوام بگم اینه که خیلی خوبه به حریم شخصی هم احترام بذاریم. تو این خونه کسی بدون در زدن وارد اتاق اون یکی نمی شه. کسی بدون اجازه فولدرای کامپیوتر اون یکیو باز نمی کنه، به موبایلش دست نمی زنه، در کیفشو باز نمی کنه و... اما برای بعضیا، این چیزا تعریف شده نیست. و رعایت  نکردن این چیزاست که منو به شدت آزار می ده. حتمن می دونید که تو خونه ی یکی احساس راحتی  کردن معنیش با تجاوز به حریم شخصیش فرق داره.
فعلن میرم تا کمی از این تنهایی نصفه و نیمه و تقریبی م استفاده کنم!

 

+  دوشنبه هجدهم آبان 1388    هدیـه  | 

امشب از اون شبایی بود که بی خوابی زد  به سرم.  الآن ساعت  پنج و نوزده دقیقه ی صبحه و من هنوز نخوابیدم. و یک نفر هم داره مثل غاز، با تمام قوا توی بلندگوی مسجد این نزدیکی اذان میگه. من تا حالا اذان گفتن غازو نشنیدم اما مطمئنم اگه اذان بگه یه همچین چیزی خواهد بود. به جان خودم عنقریبه که جونشم بالا بیاد و مستقیم به بهشت واصل شه. البته من اگه جای خدا بودم اینا رو به جرم ایجاد رعب و وحشت مینداختم در اون اعماق جهنم. خوب چه اصراریه؟ من نمیدونم چرا اینا از صدای ضبط شده ی موذنای درست و حسابی استفاده نمی کنن آخه! درست یادمه وقتی بچه بودم یکی از هیئت امنای همین مسجده به عنوان اذان صبح یه سر و صداهایی شبیه زوزه از خودش درمیاورد و من با اون سر و صداها واقعن هر روز صبح با وحشت از خواب می پریدم. نمی دونم چرا بهش عادت نمی کردم لامصب!!!
الآن دارید فکر می کنید کدوم آدم عاقلی در همچین شرایط اسف باری وبلاگ آپ می کنه؟ خوب من تقریبن هرکاری که از دستم برمیومد تا این لحظه انجام دادم. اعم از شخم زدن اینترنت به قدر اطمینان، یک دور مرور ابراهیم در آتش شاملو، سه مدل تغییر چیدمان وسایل روی میز کارم، سوهان کشیدن ناخن، بعضن بروز رفتارهای تعریف نشده طی شنیدن اصوات خلاف شرع (غنا) و غیره! الانم به مدت چهار ساعته که اکان داره تکرار می کنه رایت نا نا نا...!
من سالها، شبها بیدار نشستم و زندگی گردم. یعنی به معنای واقعی کلمه شب ها رو عاشقانه زندگی گردم. خوندم و نوشتم و فیلم دیدم. هرچند صبح باید می رفتم دانشگاه یا سرکارم. اما از یه زمانی به بعد جسمم طوری به این شب بیداری ها واکنش نشون داد که ناگزیر شدم برگردم به دنیای انسانها و با اونها زندگی کنم. فقط شب باز ها می فهمن من چی می گم، و برگشتن به روز چقد سخت و غریبانه س.

***
در راستای اون شخم زدن اینترنت و مطالعه ی اخبار ایران و جهان کلهم اجمعین، الان هرکس سوالی در مورد شیوه ی تهیه ی دمپختک عدس و پاچ باقلا در اریتره ی علیا، و یا آخرین نتایج لو رفته از نشست سران دو تا از قبایل بدوی در جنگل های گینه ی بیسائو داره من در خدمتم.

***
تف تو روحم اگه آلپرازولام بخورم!

+  شنبه شانزدهم آبان 1388    هدیـه  | 


ما بچه های فامیل همیشه روابط خیلی خوبی با هم داشتیم. مخصوصن با پسر خاله هام. کلن تنها دخترای فامیل من و خواهرام هستیم. همیشه غریبه هایی که وارد این فامیل می شن از این همه صمیمیت و نزدیکی که بین ما هست تعجب می کنن. تقریبن از همه ی زندگی هم خبر داریم. عشقامون، شکستامون، غم و شادی، بدهی و طلب و حتا خصوصی ترین روابطمون.
...

از وقتی یادم میاد دوستم داشت. وقتی خانواده هامون دور هم بودن –که زیادم پیش میومد- دور و بر من بود. هر جا که من بودم، هرغذایی که میخوردم، هر چیزی که دوست داشتم...
کم کم بزرگ شدیم. هیچ وقت چیزی از احساسش به زبون نیاورد. حسی که اکثر دور و بری ها ازش خبر داشتن. یکی از مغرور ترین آدمایی بود که تو زندگیم دیدم. مغرور، کله شق! وقتی نوجوون شدیم منم عاشقش شدم، نمیدونم شاید فقط یه کشش بود. از اون هوایی شدنای اول جوونی. منم اما همونقد مغرور بودم. عمرن اگه می ذاشتم حسمو بفهمه. مدام هم داشتیم با هم کل کل می کردیم. چه روزایی بود خدا.
بازم زمان گذشت... اون رفت تو یکی از کشورای حاشیه ی خلیج فارس و چندین ساله که تنها زندگی می کنه. اما زود به زود میاد. و من میدونستم تو تموم این سال ها با اون حس قدیمی دست و پنجه نرم میکرده. هر وقت بهم زنگ می زد یا مسج میداد  یا چت میکردیم از تنهایی حرف می زد. صداش، مثل چشماش، همیشه غمگین بود، هست...
 گاهی اذیتش می کردم که مگه میشه تو اونجا دوست دختر نداشته باشی! و هر بار میگفت: به مرگ مامانم هدیه... من دوست دختر ندارم... اما باز از اون حسش چیزی نمیگفت. منم هیچ وقت تحریکش نمی کردم برای حرف زدن.  از شکستنش می ترسیدم. تا اینکه یک سال پیش، بالاخره تو اس ام اس حرف دلشو زد. دلم نمی خواست اینکارو بکنه. نمیخواستم بهش بگم نه، نمیتونستم عاشقانه دوستش داشته باشم. گفتم مثل همیشه برام عزیزه و میخوام پسر خاله م بمونه. از اون لحظه من کوروشی رو دیدم که یه عمر خودشو پشت ظاهر بی تفاوتی پنهان کرده بود و حالا...
آسمانم عجیب منقلب است، نکند ابر چشمکی بزند
پشت دروازه های سد هستند لشکر بغض های دریایی
بغض دوازده سیزده ساله ش شکست و یک وقت دیدم زیر چنان بارون تندی هستم که جز سنگینی اون روی شونه هام هیچ چیز دیگه ای رو حس نمی کنم... مثل بغض محبوسی شده بود که بعد سالها تونسته باز بشه و حالا میخواد تا آخرین قطره ش بباره.
این متن یکی از مسجاش بود:
از وقتیکه خودم و خودتو شناختم دلم میخواست واسه خودم باشی. ولی همیشه از کاری که حالا باهام کردی می ترسیدم. از اینکه بهم بگی نه!  یادته چند سال پیش دوتایی تو خیابون قدم می زدیم، هنوز گرمای دستتو که تو جیب من بود حس می کنم!... همیشه وقتی دلم میگرفت این تو بودی که تو خیالم آرومم می کردی... تا اینکه طاقتم تموم شد و دلمو زدم به دریا. دوست داشتنت واسم خیلی لذت بخشه. ولی انگار حق اینو ندارم... چه شبای وحشتناکی منتظر کوروشن هدیه...
و این مسجا روزو شب رو سر من می باریدن. از تمام خاطرات گذشته، تمام لحظه هایی که سالها بود بهشون فکر نکرده بودم و اون داشت باهاشون زندگی می کرد... از یه جمله تو سالهای دور یا یه نگاه، یه سکوت و...
خیلی تلاش کردم کاری کنم دیگه بهش فکر نکنه. نشد. از وقتی از اینجا رفته بود، برای فرار از تنهایی، بیشتر دست به دامن این علاقه شده بود. مثه اسطوره ساختن از یه آدم یا یه حس. و درگیر اون اسطوره شدن. که به شدت کار اشتباهیه.

یک هفته پیش اومد. داغون، خراب. گفت اومدم ببرمت، همین.

اون شب تا چهار صبح نشستیم تو بالکن خونه شون و حرف زدیم. من و کاپتان بلک، کوروش و مارلبورو، ترکیبی که هفت هشت ساله عوض نشده! چقد ما رفاقت کردیم...
چه کوروشی! فکر می کردم تنها کسی که محاله اشکشو کسی ببینه اونه. به رو به رو نگاه می کرد، حرف می زد و اشکاش آروم از روی گونه هاش سر می خوردن. داشتم دیوونه می شدم. من همیشه دوستش بودم اما حالا، هیچ کمکی نتونستم بهش بکنم، هیچی... حتا نمی تونستم اشکاشو پاک کنم. باید خودمو ازش دور نگه می داشتم. کاش نمیومد، کاش... داغون شدم. صورتش یه لحظه از جلوی چشام محو نمی شه. اون سر دردای عصبی لعنتی که تنهاش نمی ذارن. اون شب دوتایی مون دو پاکت سیگارو دود کردیم رفت.
بسته ی ژلوفنو گرفتم طرفش، گفت مورفین من تویی. اینا فقط واسه یکی دو ساعت آرومم می کنن.  تو تنها چیزی هستی که توی دنیا می خوام.  گفتم تنها کسی که میتونه تو رو آروم کنه خود تویی. باید بخوای و دیگه به این موضوع فکر نکنی. چشمای زرد و غمگینش تو سیاهی شب غرق شدن: از وقتی بچه بودیم دوستت داشتم دیوونه... فقط دو تا بچه بودیم... الان به دوتامون نگاه کن، چطوری می تونم؟
...
(چشمای عجیبی داره. چشاش تو تردید بین عسلی و میشی سرگردونن، اما وقتی مثه یه گربه بهت خیره می شه تو اونا رو زرد می بینی، مثل دو تا چراغ زرد.)
...
اون وفتا که هنوز نرفته بود چند تا دوست داشت که همش با هم بودن. یه اکیپ دوستانه. یکی از بچه های اون اکیپ به اسم صنم کوروشو دوست داشت. اینو من سال ها بعد فهمیدم. وقتی از شوهرش که یکی از دوستای دیگه ی کوروش بود جدا شد و رفت سراغ کوروش. به بهانه ی سفر مدام سر از اونجا درمیاورد. من هم یه سلام علیکی باهاش داشتم و گاهی میدیدمش. رفتار خیلی دوستانه ای داشت. ظاهرش که اینطور بود. تا این بار که کوروش چیز نگفته ای از خودش و گذشته و احساسش باقی نذاشت، اینم گفت که یکی از دلایل اینکه نمیومدم سراغت دوست پسرای رنگ و وارنگت بودن! ــ من؟؟؟  تو همیشه به من مشکوک بودی کوروش. همیشه گفتم و تو باور نکردی. من اون وقتا واقعن دوست پسر نداشتم. این دو نفری هم که تو این دو سه سال باهاشون دوست شدم رو از اول تا آخرش تو در جریان بودی.    اون وقت بود که گفت صنم همیشه از تو حرف میزده. همیشه میگفت هدیه رو با دوست پسرش دیدم. روز بعد میگفت با اون یکی دوست پسرش دیدمش. محال بود با هم حرف بزنیم و صحبتو به تو و شیطونیا و دوست پسرات نکشونه و...    تازه فهمیدم چی شد! گفتم چرا یک بار اینا رو بهم نگفتی؟ گفت همینه که داره منو می کشه. تو تمام لحظه ها دارم خودمو سرزنش می کنم که چرا نگفتم. چرا اون غرورو کنار نذاشنم. قبل از اینکه اینهمه از من دور بشی. شاید اگه همون اوایل بهت می گفتم الان وضعیت جور دیگه ای بود.
گفت تلاش کن، شاید بتونی عاشق من باشی. گفتم همون یک سال پیش که گفتی تلاش کردم. نشد. من خود دیوونه مو می شناسم. خواهش کرد، قسمم داد. ...نذار اینجوری برگردم هدیه...
...
و وقتی به یکی از عزیز ترین آدمای زندگیت نتونی کمکی بکنی، وقتی دلیل تنهاییش و اشکاش نبود تو باشه و نتونی باشی... این میشه که پدرت در میاد. داغون میشی و چاره ای نداری جز اینکه دعا کنی از پسش بر بیاد.
اون فردا میره و من میمونم با یه تصویر، آخرین چیزی که ازش تو ذهنمه، تو فضای پر دود ماشینم، پشت دستشو گذاشت رو پیشونیش... نذار اینجوری برم هدیه...

 

+  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388    هدیـه  | 

خیلی عجیبه!
فکر می کردم دیگه توان عاشق شدن رو از دست دادم. فکر میکردم قلبم مثه باطری یه که دیگه درست و حسابی شارژ نمی شه، عمرشو کرده. اما عبور سامی هر چند مثه برق و باد بود، اما بهم فهموند که اینطور نیست. که ظرفیت قلب انسان برای دوست داشتن نامحدوده. و فهمیدم که اگه جذب کسی نمی شم واسه اینه که معیارام تا حد زیادی تغییر کردن وگرنه قلب من با همون توان دوست داشتن و مهر ورزیدن سرجاشه. گرم و تپنده.
سالهای سال بود قلبم اینچنین برای مردی گرم نشده بود. اینچنین بی تاب نشده بود و اینچنین نتپیده بود. حتا برای یوسف (دوست اولم) و یا مهرداد (که  دومی و آخری بود و اینجا ازش حرف زدم.). اما سامی اون حس قدیمی رو در من بیدار کرد. هرچند به موقع کنترلش کردم و هرچند تو همون مدت خیلی کوتاه بهم سخت گذشت، اما امیدی رو در من زنده کرد. و نمیدونید که چقدر این امید، منو ساخت!

*

امشب دلم یه جور غریبی گرفته. دلم بیشتر از گذشته عطش میخواد. شاید چون بهش نزدیک شده و شما میدونین که "فرقی نداره وقتی ندونی و نبینی" اما وقتی حتا قد یه قطره چشیدی و درک کردی...

*

تشنمه هدیه!

 

+  سه شنبه دوازدهم آبان 1388    هدیـه  | 

 

اوووووووووووووووووووفففففففففففففففف............! چقد حرف دارم واسه گفتن، واسه نگفتن...
تو این چند وقت که نبودم یکی دو تا سفر پیش اومد، یکی دو تا گریز.
انقد این روزا دارم خالی میگذرم...
خیلی زود، مثلن همین فردا میام یه پست میذارم. خیلی از چیزا رو باید بنویسم. باید!
مثه قضیه ی پسر خاله م و اونچه به سرم اومد، دوباره و صد باره اصرارای مهرداد و...
باید در معرض دید عموم بذارم تا جا بذارمشون. همینجا، درست همینجا!
پست بعدو با من باشید!
(چقد واقعن تبلیغات هیجان انگیزی شد، خودم می دونم!)

 

+  دوشنبه یازدهم آبان 1388    هدیـه  | 

 

دیگه نمی دونم این زندگی چیا می خواد برام رو کنه. چقد می خواد بچگی و خامی منو در مقابل هفت خط بودنش به رخم بکشه. خدا می دونه از از اون روزایی که پست قبلی رو گذاشتم تا حالا چند سال بزرگ تر شدم. چند سال تغییر کردم و چند سال پخته تر شدم. خدا می دونه که چیا بین من و هدیه گذشت. بین من و هدیه و خدای ما دو تا که مثل هیچ خدای دیگه ای نیست.
سامی مثه یه نسیم پیچید تو حال و هوای من. مثه یه نسیم خنک تو چله ی تابستون. یا یه فوج هوای گرم تو چله ی زمستون. چه فرقی داره، مهم آرامبخش بودنش بود، تازه بودنش. اما اشتباهی بود. لعنت به شانس که زد و اشتباهی زد. عجیب تر از این هم میشد... بی رحم تر از این...
مثه اصابت کردن تیری که توی تاریکی رها شده بهت... مثه خوابیدن و خواب آرامش رو دیدن...
اینا اسمش شکسته، ضربه س یا هر چیز دیگه نمی دونم. اما با همه ی غم انگیزیش، تأثیر شگرفشو روی زندگیمون گذاشت. دیگه نمی خوایم به روی خودمون بیاریم که عاشق شدیم و لحظه های طلایی رو تجربه کردیم یا نه، فقط بوی خوبشو از نزدیک احساس کردیم، یه قدری بیشتر شبیه چشیدن اون لحظه ها که گفتم. حالا دو تا دوستیم. و دوستش دارم هنوز. هنوز. و آرومم هنوز... خوشحالم که هست. خوشحالیم که هستیم.
و هنوز امیدوارم. می دونم که اگه با سامی نیست/ نبود، یه جای دنیا یه چیزی هست. حتا اگه خودش نه، موجش داره بهم می رسه و همین کافیه. دنیا به آخر نرسیده و هدیه این زندگی لعنتی رو دوست داره. با همه ی آدمای لعنتیش. با همه ی بازیای مسخره ی لعنتیش.

*

حس خوبی دارم. هی هوای پاییزی! تا چشات درآد که یه عمری منو اسیر دلگیری شومت کردی.

*

سامی چقد دیر شدیم برای هم نه؟

 

+  سه شنبه هفتم مهر 1388    هدیـه  | 

 

داره اتفاق ميفته. دارم دچار مي‌شم... دارم دچارت مي‌شم سامي...
اين حسي كه داره از سرانگشتام تا حتا كلماتمو، نفسامو مي‌سوزونه، از گرمي انگشتاي تو... داري اهليم مي‌كني...

 نه اينا چيزايي نبودن كه مي‌خواستم برات بنويسم، نه هيچي! فقط انگار يه لحظه از روز يادم مي‌ره تو هستي و واقعيت داري... تا يه لحظه مثه يه پروانه يادت مياد دور و برم پرپر مي‌زنه سامي... من باور مي‌كنم هستي. يه جوري كه تا حالا نبودم. نه حتا هنوز يه كلمه‌شم نگفتم...
يعني اگه بخوام بگم اينجوري مي‌شه... خط خطي،‌دري وري...
آخ بدجوري خرت شدم ميمون...!

+  شنبه چهاردهم شهریور 1388    هدیـه  | 

 

۱- اصلن من آدم بشو نيستم. يه وبلاگ زپرتي رو نمي‌تونم مرتب آپ كنم. (اينا رو گفتم كه بدونيد من نادم و پشيمانم و طبق جمله‌ي معروف "به حساب خود رسيدگي كنيد قبل از اينكه حسابتونو برسن" و اين حرفا عمل كردم!)

۲- يعني اين دانشگاه آزادم وصلت كرد با اعصاب و روان ما!‌ حالا يه نتيجه رو مي‌خوان بزننا!‌ من از چهارشنبه تا حالا كلن پاي سيستمم. والا تو آزمون دات كام كه ديديم پشه هم پر نمي‌زنه به شك افتاديم. ديگه هر چي كلمه كه مي‌تونست ربطي به اين دانشگاه آزاد بي‌پدر داشته باشه سرچ كردم. حالا نه كه اصلن خونده باشم. دليلش اينه كه من كلن تو زندگيم دو- سه بار تو كنكور شركت كردم. (بار اول دو سال بعد از ديپلمم و حالا هم سه سال بعد از گرفتن كارشناسي، که اون بار قبول شدم و این‌بار منتظرم ببینم چی می‌شه.) اين از اون موارديه كه كاملن عشقي ميرم سراغش. واسه همين اگه قبول نشم به غرورم برميخوره!!!

۳- اين روز‌ا اينجا هوا به شدت خنكه. گاهي هم ابري و باروني... ببينيد همسايه‌ي ديرينه‌ي ما چه زيباست اين روزها...

 

+  شنبه هفتم شهریور 1388    هدیـه  | 

دارم از گرمي و شرجاي هوا مي‌ميرم! (مي‌دونم رو كلمه‌ي شرجا موندي، طوري نيس، ادامه بده!)

مي‌خوام تو اين پست راجع به موجود بسيار عزيزي حرف بزنم. پيشاپيش بهتون اعلام مي‌كنم كه آب دهانتون، دندوناتون و نيشگوناتونو جمع كنيد!
شما خواهر زاده دارين؟ برادر زاده چي؟ از نوع فسقلي گرد يك ساله‌ش! از همونا كه به برق ميگن بگَ، به هندونه ميگن هننننننننننننننننننه!!!!! من يكيشو دارم. يك پسر كوچولوي چشم و ابرو مشكي مو مشكي چشم درششششششت! اسمش پوياست.
اين بچه تقريبن بيشتر روز رو تو خونه‌ي ماست. اينور و اونور ميدوئه، آواز‌هاي بدوي مي‌خونه، جيغ مي‌كشه و ما رو به دنبال خودش به اين سوي و آن سوي ميكشه!
يادمه وقتي فقط دوماهش بود ما داشتيم به حرف مياورديمش. از اصوات هم شروع كرديم. يعني رسمن اينقد ديگه با تاكيد بالاي سرش تكرار كرده بوديم اووووووووووووووو، بچه ديگه آخر گريه هاشم به اووووووووو ختم مي‌شد. به جون خودم اگه دروغ بگم! البته بعد دلمون سوخت كه اونهمه بهش فشار بياريم و تا حدي به حال خودش رهاش كرديم. البته گفتم تا حدي، نه كلن. حالا يه سري از سوال و جوابهاي ما و پويا به اين شرحه:
ما: ببعي چي مي‌گه؟           پويا: بع و بع و بع   بع و بع و بع
ما: كلاغه چي مي‌گه؟         پويا: بع و بع و بع   بع و بع و بع
ما: گااااااااااوه چي مي‌گه؟    پويا: بع و بع و بع   بع و بع و بع
ما:
البته قبلن جواباي دوتا سوال قبلي گار گار و ماااااااااااااااااااااااااا بودا. نمي‌دونم چرا بچه يهو علاقه‌ي وافري به بع بع نشون داد! تازه ازش مي‌پرسيم پويا چيه؟ ميگه آگا! وقتي هم كه مي‌پرسي پويا كوش؟ اون انگشت اشاره‌ي تپلشو ميذاره رو سينه‌ش ميگه ايننننننننا.....! اي الهي بگردم براي اون انگشتش كه مدام همه چيزو نشونه رفته. بچه‌م نمي‌تونه حرف ق رو تو كلمه ادا كنه. مثلن وقتي با همون انگشت آب نباتش لوستر رو نشون مي‌ده و ميگه بگَ و ما اصلاح مي‌كنيم كه پويا بگو برققققققققققققققق! ‌بچه فقط ق آخرشو ميگه. ق!
خلاصه كه يه ساله خونه‌مون يه رنگ ديگه به خودش گرفته.
گاهي وقتا به زندگيمون قبل بودنش فكر مي‌كنم. كه چه جوري بود؟ بد جوري بهش عادت كرديم. بيشتر برنامه هامون با اومدن و نيومدن پويا تنظيم ميشه. يه جوري انگار ديگه نمي‌شه نباشه.
در همين راستا: مي‌گم اينكه خواهرزاده‌س، همچين جاي بزرگي تو قلب و زندگيمون داره. فكر مي‌كنم به دنياي پدر و مادري كه خلاصه شده تو خنده‌هاي شيرين بچه‌هاشون!

+  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388    هدیـه  | 

هوا ديگه حسابي تابستوني شده و گرمه ها! جاي همگي خالي روزي يكي دو ساعت رو حتمن تني به آب و آفتاب مي‌سپاريم! بدين گونه است كه آخر تابستون هديه رو نمي‌تونيد از شوكولات تشخيص بدين! (يعني ايهامو داشتين؟)
كلي مسافر اومده تو شهر و ساحلم حسابي شلوغه. تو ساحل هم كه مي‌دونيد طرح سالم‌سازي خانم‌ها و آقايون هست. وجداني خيلي دلم مي‌خواد بدونم تو قسمت آقايون چه شكليه! (هان؟ چيه خوب؟!)
يعني مي‌خوام بدونم اونورم شبيه طرف خانوماست؟ آخه اينورديگه انواع و اقسام مايو و بيكيني و بقيه‌ي قضايا منسوخ شده! خدايا توبه!
اتفاقن عين اون سوال من امروز به ذهن خواهرم هم خطور كرد. ميگه به نظرت اينجوري كه خانوما كلن لياساشونو درميارن آقايونم آره؟ بعد چشماي همه مون يه جور انديشمندانه‌ و شگفت‌زده‌اي خيره شد! خوب ذهن كنجكاوي داره ديگه! چيه چرا اينجوري نگاه مي‌كنيد؟! يعني منظورتون اينه كه ما خانوادگي به مسائل بي‌ناموسي فكر مي‌كنيم؟ خوب وقتي آقايون تو ساحل بازش و در ملاء عام اينجورين سوال تو ذهن آدم پيش مياد خوب! كه يعني حتمن اونور ديگه آره ديگه! ميگم حالا!
آخه ما حكايتي داريم تابستونا با احساس خوش‌تيپي مادرزادي آقايون و ساحل دريا!اون مادرزادي مذكور در مورد نوع پوششون هم صدق مي‌كنه! البته با اندكي تلخيص! انگار آقايون زياد از طرح مرح خوششون نمياد. اصلن من مطمئن نيستم اون تو كسي باشه! كل اين ساحل به اين عريض و طويلي رو نگاه مي‌كني آقايون واسه خودشون روم به ديوار، جسارتن يه شورت شديدن بي حجابي پوشيدن يا تو آبن، يا دارن تو ساحل رژه مي‌رن يا خيلي خارجي واسه خودشون دراز كشيدن دارن آفتاب مي‌گيرن! آخه نمي‌گن خانواده از اينجا رد ميشه. يعني من ميگم واقعن خجالت نمي‌كشن؟ آخه شرمي،‌حيايي! تو اين همه شلوغي و رفت و آمد. خوب سواحل هاوايي كه نيست! اينجا واقعن ايرانه! و فرهنگ ما با اروپا يا كشوراي ديگه فرق داره. حالا همه‌ي شما بياييد جمع شيد بگيد كه من امل و بي‌كلاسم و اين حرفا! ‌باز من وقتي مي‌خوام از كنار يا وسط چنتا مرد و پسر كه فقط شورت تنشونه و گاهي هم دارن فوتبال ساحلي مي‌زنن، رد شم واقعن معذب مي‌شم. اگه اينجا ايرانه و ما همچين فرهنگي داريم، خوب يه جايي هم تعيين كردن شما بري هرجور ميخواي شنا كني و آفتاب بگيري. اتفاقن به علت مختصات ساحل ما، ‌هر دو تا طرح خانوم ها و آقايون حسابي بزرگن. يعني بهانه‌ي كوچيك بودن مكان مطرح نيست. خوب با همه‌ي اين اوصاف وقتي اون آقايون ميان وسط جمعيت لخت ميشن شنا يا كار‌هاي ديگه‌اي مي‌كنن، پس يه چيزاي ديگه اي هم فكر مي‌كنن كه من نمي خوام حدس بزنم چين!

ممكنه بهانه‌هاي ديگه اي هم باشه مثل اينكه مثلن توي طرح تا محدوده‌ي كمي ميشه تو آب دريا جلو رفت و ناجي‌هاي غريق نميذارن جلوتر از محدوه‌ي طناب‌كشي شده بري و اين حرفا. در اين موردهم بايد بگم كه خوب، اگه بهانه اينه، ميشه جايي رو انتخاب كنن كه منطقه‌ي توريستي و تفريحي و شلوغ شهر نباشه. به عنوان نمونه شهر ما و تا اونجايي كه من ميدونم تمام شهرهاي ساحلي يه بخش‌هايي از ساحل هست كه خلوته و خيلي ها براي شنا كردن ميرن اونجا. بالاخره تو تمام ساحل دريا كه امكانات تفريحي و رفاهي نساختن. اونم شهر ما كه تو پهناوري ساحلش تو اين حوالي مشهوره! خوب برن اونجاها شنا كنن!‌ حتمن بايد بيان در قلب جمعيت؟!
(تو رو خدا يكي بياد از من دفاع كنه! جون من!)

***

پس از پست نوشت: يعني حالا چون من بدم مياد شورت رو بنويسم ش.و.ر.ت يا شو*رت يا ش.ورت يا جوراي ديگه، الآن ميان وبلاگمو فيلتر مي‌كنن؟ مگه شورت غير اخلاقيه؟ خودشون مگه نمي‌پوشن؟ اتفاقن من فكر مي‌كنم خيلي هم لباس اخلاقي‌يه، چون اگه اينم نبود شما تصور كنيد مرداي تو ساحل مارو! خدايا منو ببخش! با توجه به اينكه اصلن من فكر مي‌كنم اين فيلتر‌چي ها منتظر بهانه بودن و كلن وبلاگ منو زير نظر داشتن كه دست از پا خطا كردم بزنن فيلترش كنن، چون اسمشم مورد منكراتي داره! التماس دعا خلاصه!

+  چهارشنبه هفدهم تیر 1388    هدیـه  |